ميرزا حسن حسينى فسايى
161
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
نه فرمانش باشد به چيزى نه راى * جهان شد همه بنده سوفراى هرآنكس كه بدرازدار قباد * بر او بر سخنها همى كرد ياد كه از پادشاهى به نامى پسند * چرا كردى اى شهريار بلند ز گنج تو آكندهتر گنج او * ببايد گسست از جهان رنج او همه پارس چون بنده او شدند * بزرگان پرستنده او شدند ز گفتار بد شد دل كيقباد * ز رنجش بدل برنكرد ايچ ياد « 1 » فردوسى در ادامه داستان چنين مىگويد كه قباد براى نابودى سوفراى به راىزنى پرداخت و سرانجام بر آن شد تا شاپور رازى را كه از خاندان مهرك و با سوفرا دشمن بود از رى فراخواند و نامهاى درشت بوسيله او به سوفرا نوشت و با شاپور و سپاهى به شيراز فرستاد ، اما سوفرا چنان بزرگوار و جوانمردانه با او روبرو شد كه از قهرمانى بزرگ چون وى شايسته بود و همين امر سبب شد كه ساده به دام دشمن درافتد : چو آگاه شد ز آن سخن سوفراى * همانگه بياورد لشكر ز جاى پذيره شدش با سپاهى گران * گزيده سواران و جوشن وران رسيدند پس يك به ديگر فراز * فرود آمدند آن دو گردنفراز چو بنشست شاپور با سوفراى * فراوان زدند از بد و نيك راى به دو داد پس نامه شهريار * سخن رفت هرگونه دشوار و خوار چو برخواند آن نامه را پهلوان * بپژمرد و شد كند و تيره روان چو آن نامه برخواند شاپور گفت * كه اكنون سخن را نبايد نهفت ترا بند فرمود شاه جهان * فراوان بناليد پيش مهان چنين داد پاسخ به دو پهلوان * كه داند مرا شهريار جهان بدان رنج و سختى كه بردم ز شاه * برفتم ز زابلستان با سپاه به مردى رهانيدم او را ز بند * نماندم كه آيد به رويش گزند مرا داستان بود نزديك شاه * همان نزد گردان ايران سپاه گر ايدونكه بند است پاداش من * ترا چنگ دادن به پرخاش من نخواهم زمان از تو پايم به بند * بدارد مرا بند او سودمند ز يزدان وز لشكرم نيست شرم * كه من چند پالودهام خون گرم بدانگه كجا شاه در بند بود * به يزدان مرا سخت سوگند بود كه دستم نبيند مگر دست تيغ * به چنگ آفتاب اندر آرم به ميغ مگر سر دهم گر سر خوشنواز * به مردى ز تخت اندر آرم به گاز كنونم كه فرمود بندم سزاست * سخنهاى ناسودمندم سزاست ز فرمان او هيچگونه مگرد * چو پيرايهدان بند بر پاى مرد « 2 » شاپور پاى سوفراى را ببست و با وى به درگاه شاه رو نهاد ؛ بياوردش از پارس پيش قباد * قباد از گذشته نكرد ايچ ياد
--> ( 1 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هشتم ، ص 31 ، بيت 42 ، تهران ، 1970 . ( 2 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هشتم ، ص 35 ، بيت 98 ، مسكو ، 1970 .