ميرزا حسن حسينى فسايى
160
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
جوان بود سالش سه پنج و يكى * ز شاهى ورا بهره بود اندكى همى راند كار جهان سوفراى * قباد اندر ايران نبد كدخداى همه كار او پهلوان راندى * كسى را بر شاه ننشاندى نه موبد بد او را نه فرمانرواى * جهان بد بدستورى سوفراى « 1 » و چون قباد به 23 سالگى رسيد سوفرا به نزد او رفت و اجازه خواست تا به شيراز بازگردد ؛ بيامد بر تاجور سوفرا * بدستورى بازگشتن به جاى سپهبد خود و لشكرش ساز كرد * بزد كوس و آهنگ شيراز كرد همى رفت شادان سوى شهر خويش * ز هر كام برداشته بهر خويش همه پارس او را شده چون رهى * همى بود با تاج شاهنشهى بدان بد كه من شاه بنشاندم * به شاهى بر او آفرين خواندم گر از من كسى زشت گويد بدوى * ورا سرد گويد ، براند ز روى همى باژ جستى ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى « 2 » اما ثعالبى رفتن سوفراى را به فارس نتيجه توطئه قباد مىداند و مىنويسد : « قباد به منظور دور كردن سوفرا از دربار او را به حكومت فارس برقرار و بدان ايالت اعزام داشت » « 3 » ولى بلعمى از دور شدن سوفراى از درگاه سخنى نمىگويد و مىنويسد : « قباد سوفراى را خليفه كرد و گفت ترا حق بر من واجب است كه پدرم ترا استوار داشت و ملك به تو سپرد و ديگر آنكه خون فيروز را طلب كردى و آن خواستها همه باز ستدى . . . سوفراى كار همى راند و شهرها بنا كرد و هيچ ملك چنان بنا نكرد از شهرها به حدود فارس و اهواز كه وى كرد نام او « ايكان » ( ارجان : طبرى ) و هم در پارس شهرى بنا كرد نام آن شهر كازرون و حلوان ديزاو بنا كرد و شهرى ديگر بنا كرد به حدود خيلان قبادآباد نام كرد و امروز قواديان خوانند و ترمد نيز او بنا كرد و شهرى است در تسمية البلدان او بنا كرد و آن را « ورم » خوانند و نيز آن قباديان خوانند بر لب جيحون پس چون از ملك قباد پنجسال بگذشت سوفراى همان كار همى داشت مردمان و سپاه بر وى گرد آمده بودند و هيچ كار آن مملكت بدست قباد نمانده و سوفراى خود هيچ كار به دو دست بازنداشته بود قباد آن ذل برنتوانست داشتن و او را بند نمىتوانست كردن كه همه سپاه سوفراى داشت . » « 4 » فردوسى در كيفيت دلگيرى قباد از سوفراى آورده است كه چون سوفراى در پارس خود را « شاه نشان » مىخواند و از قباد فرمان نمىبرد و از مردمان باژ مىگرفت و پارسيان مطيع او شده بودند در نتيجه سعايت رازداران ، قباد در انديشه نابودى او افتاد تا بتواند قدرت پادشاهى خود را اعمال كند ؛ چو آگاهى آمد به سوى قباد * ز شيراز وز كار بيداد و داد همى گفت هر كس كه جز نام شاه * ندارد ز ايران و گنج و سپاه
--> ( 1 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هشتم ، ص 30 ، بيت 25 ، مسكو ، 1970 . ( 2 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هشتم ، ص 31 ، بيت 34 ، مسكو ، 1970 . ( 3 ) . ثعالبى ، شاهنامه ثعالبى ، ترجمه هدايت ، ص 282 ، تهران ، 1329 . ( 4 ) . بلعمى ، ترجمه تاريخ طبرى ، به كوشش مشكور ، ص 142 ، تهران 1337 .