أحمد بن حامد كرمانى
98
عقد العلى للموقف الأعلى ( ضميمه رساله صلاح الصحاح فى طب ) ( فارسى )
اذا المرء لم يرض ما امكنه * و لم يأت من امره ازينه فدعه فقد ساء تدبيره * سيضحك يوما و يبكى سنة « 1 » پس در ماه جمادى الاولى سنهء اثنتين و ثمانين « 2 » كه مظنه قران بود مخيّم دولت به ظاهر بردسير فرمود و لشكر حصار چون از گريبان صلح سر برنياوردند لا بد دست در دامن جنگ زدند ، هرروز دو « 3 » وقت سوار و پياده از شهر و قلاع بيرون مىآمد و بضرب صفاح و طعن رماح مصافهاء سخت مىرفت و جنگهاء سهمناك مىپيوستند چنان كه از گرد سواران و كثرت تيرباران بياض روز جلباب سواد شب مىپوشيد و ديد « 4 » ها در شب داج آن عجاج بشمع سنان و مشعلهء شمشير هنجار كارزار مىجستند ، و دجا النّهار من العجاج و اسرقت * فيه الصّوارم فهو ليل مقمر و از جانبين هرروز چند مطروح و مجروح و مجدّل « 5 » و مرّمل « 6 » برمىداشتند و پادشاه جهانگير هرروز بنفس خويش ، حواليه بحر للتّجافيف « 7 » مائج * يسير به طود من الخيل ايهم يمدّ يديه فى المفاضة ضيغم * و عينيه من تحت الأريكة ارقم و كلّ فتى للحرب فوق جبينه * من الضّرب سطر بالأسنّة معجم « 8 » اقدام مىنمود و اقتحام مىفرمود تا كار بر هردو طرف سخت شد و از كثرت لشكر و حشم و انبوه بنه و عوام كرمان و قلت عمارت نواحى بردسير علف چهارپاى متعذر شد و قصد مرغزار مشيز « 9 » متعيّن و از سرحدّ خراسان كوبنان « 10 » در دست
--> ( 1 ) - منسوب به حضرت امير است ( ديوان خطّى كتابخانهء مجلس ) . ( 2 ) - چ : ( خمسمائه ) افزوده . ( 3 ) - چ : در وقت . ( 4 ) - چ ، ق ، م ، ن : ديدهها . ( 5 ) - جدّل ، رماه بالارض ( بر زمين افكند او را ) . ( 6 ) - رمّل الثوب بالدّم لطّخه ( به خون آلوده ساخت آن را ) . ( 7 ) - مفرد آن تجفاف است و بمعنى برگستوان و آن پوششى است كه در روز جنگ پوشند و بر اسب هم پوشانند . ( 8 ) - چون اشعار فوق در اغلب نسخ مغلوط بود از روى ديوان متنبّى ( العرف الطيّب ج 2 ص 311 - 312 ) تصحيح شد . ( 9 ) - مركز ناحيه بردسير كنونى قصبهء مشيز است و در حوالي آن آثار خرابهاى شهر قديمي ديده مىشود كه به همين اسم موسوم بوده ( جغرافياى سياسى كيهان ص 255 ، و ممالك خلفاء مشرق تأليف لسترانج ذيل ص 303 ) . ( 10 ) - كوه بنان مركب است از دو لغت كوه و بنان كه پستهء كوهي باشد و بنابراين كوه بنان يعنى محل نمو و روئيدن درختان پستهء كوهى . ماركوپولو هنگام مسافرت خود بمشرق اين شهر را ديده و در يادداشتهاى خود باسم كبنان ( Cobinan ) از آن ياد كرده است ( ممالك خلفاء مشرق تأليف لسترانج ذيل ص 309 ) . مقدسى اين اسم را كوه بيان نوشته است ( احسن التقاسيم ص 462 )