مؤلف مجهول

56

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

از پاى علم چرا جدا شدى ؟ او گفت اى پدر محمد سلطان ولد عثمان سلطان سه - هزار كس برداشته از عقب قشون درآمده به توفيق الهى شكست بر لشكر او داده دو هزار كس او را به قتل آوردم و او فرار نموده و بنده از عقب او آمده‌ام و علم را آورده‌ام . قراپرى او را دعا كرده [ 38 ] در اين وقت عثمان سلطان رسيد و قراپرى گفت كه اى پير بىتدبير ، اين همه فتنه‌ها را تو بهم رساندى بيا تا تو را به خدمت نواب اشرف برده التماس نمايم كه از سر تقصير تو بگذرد كه سعادت يافته باشى . او قبول ننموده قراپرى گفت به حلواچى اغلى كه تو از پى خصم خود روانه شو . چون او روانه شد ؛ محمد سلطان از يك طرف پيدا شده از عقب قراپرى درآمده نيزه حوالهء او نموده چنان بر پهلوى او زده كه از اسب درافتاد كه عثمان سلطان رسيده شمشيرى بر كتف او زده كه از اسب در غلطيده ، مىخواست سرش از تن جدا سازد كه خبر به قزلباش رسيده جمعيت نموده ريختند بر سر قراپرى ، و حلواچى اغلى از عقب « 1 » سلطان محمد رفته و او را نمىيافت و به هر كس مىرسيد او را به يك ضرب از پاى درمىآورد . در اين وقت صداى شورى در ميان لشكر قزلباش شده خود را رسانيده ديدند كه قراپرى را زخم كارى زده‌اند و در ميان خاك و خون افتاده . آه از نهاد « 2 » [ حلواچى اغلى ] برآمده از اسب فرود آمده سرش در كنار گرفت . بعد از زمانى قراپرى به هوش آمده چشم گشوده حلواچى اغلى را ديده گفت كه اى فرزند اين دو نامرد ، مرا به ناحق كشته‌اند خون مرا از ايشان بستان . حلواچى [ اغلى ] گفت منت مىدارم و سوار شد تنها در ميان لشكر غوطه‌ور گرديده مىكشت و مىبست تا خود را رسانيد به محمد سلطان و همچنان تيغ بر فرقش نواخت كه تا زنجير كمر آن نامرد را شكافته به جهنمش فرستاده و سر او را بريده به نزد قراپرى آورد و ديگر باره سوار شده خود را به عثمان سلطان

--> ( 1 ) - اصل : كه از عقب . ( 2 ) - اصل : از نهادش .