مؤلف مجهول

57

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

رسانيده به ضرب تيغ آبدار دمار از روزگار آن مدبر برآورده سر او را نيز از قلعهء بدن جدا ساخته روانه گرديد . چون قراپرى سر هر دو خصم خود را ديده ؛ گفت اى فرزند ، عرض بندگى مرا به خدمت نواب اشرف برسان و بگوى كه اجل مهلت نداد كه يك بار ديگر جمال با كمال تو را ببينم و شفقت از اقوام من دريغ مدار . اين بگفت و جان به حق تسليم كرد و حلواچى اغلى امر كرد كه مگذاريد كه سپاه تركمان بدر روند و بكشيد ايشان را به خون قراپرى . و سپاه قزلباش همگى از جاى درامده ، ريختند در ميان لشكر تركمان . پنج هزار نفر از ايشان را به قتل رسانيده باقى گريزان شده خيمه و خرگاه را به جاى گذاشته روانهء خدمت الوند شاه گرديدند . و حلواچى اغلى با سپاه قزلباش اسباب و غنيمت را برداشته روانهء خدمت نواب جهانبانى گرديدند . چون خبر فتح به آن شهريار رسيد ؛ مسرور شده اما به جهت قتل قراپرى گريان شده تأسف بسيار خورد . مقرر فرمود كه امرا نعش او را استقبال نمايند و امرا به استقبال بدر رفتند . چون نزديك به نعش رسيده به زير نعش درآمدند و آن شهريار نيز سوار شده به زير نعش رفته بعد از آن فرمودند كه نعش او را [ 39 ] به اردبيل بردند و در زير پاى سلطان حيدر دفن كردند « 1 » و از آنجا كوچ فرموده به دولت و اقبال به ارادهء جنگ الوند شاه روانه گرديدند . و چون خبر شكست سپاه و به قتل آمدن عثمان سلطان و محمد ولد او به الوند رسيد ، هراسان و ترسان شده فرمود كه كوچ كنند . چون سه منزل آمده خبر آوردند كه نواب جهانبانى درين دو فرسخى نزول اجلال دارد . پس الوند پادشاه فرمود كه نامه‌اى به نواب گيتىستان نوشتند كه : چون حق تعالى مقدر چنان كرده كه قدم در معركهء خروج گذارى الحمد للّه

--> ( 1 ) - اصل : كنند .