مؤلف مجهول
41
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
بود ، قاسم بيگ را طلبيده قسم ياد نمود و قاسم بيگ روانهء خدمت رستم شاه گرديد . و چون دوازده سال از عمر مبارك شاه اسمعيل گذشته بود گفت كه اى كيا امير ، حالا وقت خروج ما شده است . كيا امير عرض نمود كه قربانت شوم صبر بايد كرد . آن حضرت نيز قبول نمود و بعد از چند وقت خبر رسيد كه رستم پادشاه فوت شده است . كيا امير خوشحال شده چون سن مبارك آن حضرت [ 28 ] به سيزده رسيده بود عرض نمود كه رستم - پادشاه فوت شده است و وقت آن است كه ان شاء اللّه تعالى خروج كنى . نظر يافتن حضرت شاه اسمعيل از حضرت صاحب الامر آوردهاند كه در شهر قسطنطنيهء روم درويشى بود نام او « 1 » دده محمد از مريدان حاجى بيكتاش ولى . به كثرت رياضت آئينهء دل را صيقل داده به قرب دو هزار نفر مريد در خدمت او مىبودند . و از مريدان او درويشى بود نام او دده حسن و ارادهء زيارت كعبهء معظمه كرده بود ، به خدمت دده محمد آمد رخصت طلبيده ، دده محمد گفت رخصت دادم ؛ اما چون از زيارت فارغ شدى ؛ ارادهء عتبات عاليات خواهى كرد و از آنجا به تبريز خواهى رفت و پادشاهى از اولاد حضرات خروج كرده خواهد بود و همان روز سكه زده خطبه خواهد گفت و در ميدان تبريز آن حضرت چوگان بازى خواهد كرد ، پيش آن شهريار رفته سلام ما را به او برسان و اين ابلق مىدهى كه بر سر تاج خود بند كند و اين زنگ را مىدهى كه در روز جنگ به گردن اسب خود ببندد . پس چون درويش روانهء زيارت شد و بعد از زيارت از آنجا متوجه راه بغداد گرديد و در راه از قافله دور افتاد و هر چند نگاه كرد اثرى از قافله نديد . روايتى يك روز و روايتى سه روز راه طى نموده به جائى نرسيد و از غايت تشنگى
--> ( 1 ) - اصل : نام نام او .