مؤلف مجهول
42
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
زبان او از كام بيرون آمده و دل به مرگ نهاد و از پاى در آمد . ناگاه جوان عربى را ديد كه در برابر پيدا شد و بر اسب تازى نژادى سوار ، همه جا آمد تا به نزد او رسيده گفت برخيز كه آبادانى نزديك است . او اشاره كرد كه قوت رفتن ندارم . آن جوان دست درويش را گرفت چون دست او به دست آن جوان عرب رسيد ، قوت تمام در خود مشاهده كرد و در جلو آن جوان افتاد و هر دو متوجه پشته گرديدند . چون به فراز پشته بر آمدند در آن طرف نظر كرد صحرائى ديد كه تا چشم كار كند سبزه و گل و لاله در آن صحرا روئيده و خيمههاى زربفت و اطلس بر سر پاى كرده . درويش گفت كه اين چه جاست كه اين چنين جائى در صحراى مكه و نجف اشرف كسى نشان نداده است و اين سپاه چه سپاه است و صاحب سپاه كيست ؟ جوان عرب گفت كه خواهى دانست بيا كه پادشاه تو را طلب مىكند . پس مىرفتند تا رسيدند به در بارگاهى كه قبهاش با ماه و خورشيد برابرى مىكرد . چون داخل بارگاه شد ؛ طرفه بارگاهى را به نظر در آورده تخت رفيعى زده [ اند ] و جوان نقابدارى بر فراز تخت شاهى نشسته و در دور تخت ، كرسىهاى زرين چيده و در بالاى آن كرسىها ، بزرگان سپاه آن شهريار نشسته . پس سلام كرد و دست بر سينه نهاد [ 29 ] ايستاد و جواب سلام از جوان نقابدار شنيده گفت بنشين و فرمود تا طعام آوردند كه مدت عمر خود ، مثل آن نخورده و نديده و چون از طعام خوردن فارغ گرديد ؛ ديد كه جمعى آمده پسرى را آوردند در سن سيزده و چهارده سالگى سرخ روى و ميش چشم و تاجى سرخ بر سر آن جوان بود ؛ و سلام كرد و دست بر سينه ايستاد . آن شهريار گفت كه اى اسمعيل ، حالا وقت آن شد كه خروج كنى . آن جوان گفت امر از حضرت صاحب الامر است . فرمود كه پيش بيا . پس آن جوان پيش رفت آن حضرت كمر زنجيرش را گرفته سه مرتبه او را از زمين برداشته باز بر زمين گذاشت و كمرش را به دست مبارك بست و به دست