مؤلف مجهول
39
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
كه به تو گفته ، كه كيا امير مىخواهد تو را به دست آدم رستم شاه بدهد ؟ آن شهريار گفت كه قربانت شوم اى جد بزرگوار ؛ كنيزى به من گفته است كه گويا كيا ترسيده است و اين اراده دارد كه چون روز شود ما را به دست ملازمان او بدهد و بعد از لمحهء ديگر گفت اى شهريار وقت خروج من شده است ؟ در جواب فرمود بلى نزديك رسيده است . چون كيا امير اين سخن بشنيد گفت اى فرزند در بگشا . شاهزاده در خواب بود ، چون صداى كيا امير را شنيد بيدار گرديده گفت كه چه كسى ؟ كيا امير گفت منم . - شاهزاده در بگشود و گفت چه عجب درين نصف شب كجا بودى مگر آمدهاى كه ما را به دست ملازمهاى رستم شاه بدهى ؟ كيا گفت كه قربانت شوم آن روز مباد كه من اين كار بكنم ! شما بفرمائيد كه با كه سخن مىگفتيد كه من هر چه ملاحظه مىكنم كسى را نمىبينم درين خانه باشد ! شاهزاده فرمود كه با حضرت امير المؤمنين در سخن بودم و آنچه از حضرت شنيده بود گفت . كيا گفت قربانت شوم حالا در نزد من در حالت خواب سفارش شما را به من كرده و من آمدهام كه پاى مبارك شما را ببوسم و عذر تقصير خود را بخواهم . - شاهزاده او را تحسين نموده و كيا آنچه حضرت امير المؤمنين به او فرموده بود به خدمت شاهزاده عرض نمود . پس چون صبح شد كيا امير به بارگاه خود آمده ايلچى را طلب نمود گفت كه به خدمت پادشاه عرض دعاى ما را برسان [ 27 ] و بگو كه غلط به سمع شما رسيده است و از اوجاق حسن پادشاه چه بدى به ما رسيده است كه دشمنان ايشان را به خانهء خود جاى داده محافظت نمائيم و ديگر بگوى كه اگر تا صد سال ديگر ظاهر شود كه من خبرى از اولاد سلطان حيدر داشته باشم گناهكار درگاه شما بوده - باشم ، و ايلچى روانه شده به خدمت رستم شاه آمده آنچه شنيده بود به عرض رسانيد . و بعد از چند وقت ، ديگر باره يكى از اقوام كيا امير به خدمت رستم شاه آمده گفت كه اولاد سلطان حيدر در نزد كيا امير است و البته كه او خبر دارد . پس