مؤلف مجهول
33
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
خود را بر ميان او بست و سر به گوش او نهاد و آن پندى كه از پدران ميراث داشت در گوش او گفت و هفت نفر از بزرگان مثل حسين بيگ لله و قراپرى و ابدال بيگ و ددهبيگ طالش و غيره را فرمود كه اسمعيل ميرزا و ابراهيم ميرزا و سليمان ميرزا [ را ] برداشته به جانب اردبيل روانه شويد و از آنجا به گيلان رفته در خدمت پادشاه لاهيجان بوده باشند تا وقت خروج . برادران گفتند كه فداى تو شويم تو را چون به دست دشمن « 1 » گذاشته برويم ما نيز جان خود را فداى تو مىكنيم . آن شهريار قبول نكرد و گفت سخن بشنويد كه هر گاه شما در اوجاق ما نباشيد ، اوجاق ما بر طرف مىشود و شما باعث روشنائى اين « 2 » اوجاق خواهيد بود . پس حسين بيگ لله سر برهنه كرده ران و ركاب او را بوسيد و هر چند عجز كرد كه در خدمت باشم قبول ننمود و گفت كه تو للهء برادران من باش و به تربيت تو و به امداد حضرت ائمه عليهم السلام اين پسر خروج خواهد كرد . پس به صد ناكامى پاى او را بوسيده آن شاهزادگان را برداشته به تعجيل تمام روانهء اردبيل گرديد . حكايت جنگ سلطانعلى ميرزا و ابيه سلطان و كشته شدن آن شهريار « 3 » اما چون ابيه سلطان بدگمان رسيد ، با پنج هزار كس دور آن چهارصد [ 23 ] كس را در ميان گرفتند و بعد از گفتگوهاى بسيار ، كار به جنگ انجاميد و ريختند بر يكديگر و صوفيان دور سلطان را در ميان گرفته دست به تيغ آبدار كرده زدند بر لشكر تركمان . و در اندك زمانى هزار نفر را بقتل رسانيدند .
--> ( 1 ) - اصل : دوشمن . ( 2 ) - اصل : اين روشنائى . ( 3 ) - اين واقعه در سال 900 اتفاق افتاد . ( تاريخ ادبيات برون . ج 4 ص 56 ) .