مؤلف مجهول
8
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
كه نام او شيخ سعدى ، مرد شاعر پشمينه پوشى است . حضرت شيخ را ميل صحبت او شد و به نزد شيخ آمد و سلام كرد و نشست . نظر كرد [ 6 ] ديد كه نشانى ندارد ؛ بيش از دو ساعت با او صحبت نداشت و بيرون آمد و احوال مرد ديگر پرسيد ؛ نشان مولاناه عبد اللّه شيرازى را گرفته روانه شد . چون به در بقعهء مولانا رسيد و چشم مولانا كه بر جمال حضرت شيخ افتاد ؛ ترك پسرى در نظر آورد . و چون شيخ داخل شد سلام داد . مولاناه جواب داده گفت اى نور چشم من چه كسى و از كجا مىآيى ؟ گفت آمدهام كه تو پير و مرشد من باشى . مولاناه خندهاى زده گفت مرا قوت و حال تو نيست كه مرشد و پير تو باشم و اما تو را مرشدى نشان مىدهم بايد به روى به خدمت شيخ زاهد گيلانى كه او هم سواره است و هم سوار كننده ، من خود استوار پيادهام . چون نام شيخ زاهد به سمع شيخ صفى الدين رسيد ، شوقى او را دست داده مولانا را دعا كرد [ و ] نزد برادر آمد ، برادر و مادر « 1 » را ديده رخصت حاصل نموده به جانب اردبيل روان شد . چون در اردبيل به خدمت مادر رسيد ، ديدهء فراق را به توتياى جمال خود منور ساخته همت طلبيده و از مادر توشه طلب نموده عازم خدمت شيخ زاهد گرديد . آوردهاند كه شيخ زاهد را در جهان به قرب صد هزار مريد بود و آنچه در خدمت بودند دوازده هزار نفر و چهارصد خليفه داشت . و در زمانى كه شيخ صفى از مادر مرخص شده بيرون آمد ؛ در آيينهء ضمير شيخ زاهد اثر نموده خبر آمدن شيخ صفى را به مريدان مژده داده گفت كه شيخ صفى شفقت فرموده به جانب بقعهء ما مىآيد و تمام پوشش او را نشان داده . چون سه روز گذشت روز اول ماه مبارك رمضان بود كه شيخ صفى داخل بقعهء شيخ زاهد شد ، چون وقت نماز بود ، به نماز مشغول شد .
--> ( 1 ) - مقصود مادر برادر است .