مؤلف مجهول

9

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

شيخ زاهد را قاعده چنان بود كه چون اول ماه مبارك رمضان مىشد ، مىرفت به چله خانهء خود و تا روز عيد هيچ كس او را نمىديد و به عبادت مشغول بود . در آن وقت يافت « 1 » كه شيخ صفى آمده است . فرزند بزرگ خود را كه شيخ جمال الدين نام داشت گفت برو به ميان بقعه و جوان تركى در اول عمر ، به اين پوشش و نشان آمده است و در نماز است او را سلام داده بگو كه شيخ زاهد پدرم تو را طلب مىكند . شيخ جمال الدين گفت به پدر كه مرد غريب را تكليف به حرم خود كردن بد [ ا ] ست . شيخ زاهد فرمود كه زنهار اين خيال فاسد را بخاطر راه مده . پس شيخ جمال الدين بيرون آمده چشمش بر جمال شيخ صفى افتاده دانست كه پدرش راست مىگويد . پس در گوشه‌اى ايستاد تا او از نماز فارغ شد . پيش آمده گفت اى جوان پدرم شيخ زاهد تو را طلب مىكند . شيخ در جواب « سمعنا و اطعنا » گفته ، برخاست و داخل خلوت شيخ زاهد شد . [ 7 ] آورده‌اند كه چون شيخ صفى را چشم بر شيخ زاهد افتاد ، سلام داد بعد از جواب سلام هشتاد مسئله ازو پرسيد و سؤال نمود همه را جواب گفت و چون به هشتاد يك رسيد ، درمانده عرق بر جبين او نشست سر به زير انداخت پس شيخ زاهد برخاسته بغل گشوده او را در بر گرفت جبين او را بوسيده گفت چه عجب ؟ شيخ صفى فرمود كه آمده‌ام كه به خدمت مرشد برسم . شيخ زاهد فرمود كه خوش آمدى و در همان چله خانه كه مىبود ، جائى به جهت او تعيين نمود و به اتفاق به عبادت مشغول شدند . چون روز عيد شد [ شيخ زاهد ] ديد كه [ شيخ صفى ] رياضتى بسيار مىكشد و شيخ را آن گمان نبود كه مثل او رياضت‌كشى باشد ، زيرا كه شيخ « 2 » در ماه مبارك رمضان خواب و آرام نداشت و روز [ ه ] به روزه مىبرد الا به دم آبى كه افطار مىكرد

--> ( 1 ) - يافت دريافت ( 2 ) - اصل : شيخ را در ماه .