نظام الدين شامى

43

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

آب از راه شيب روانه كرد و خود با دويست نفر چاشتگاه در آب رانده شامگاه بسلامت بيرون آمدند و شب در ميان كرده سحرگاه اطراف و جوانب نيكپى شاه را فرو گرفتند نيكپى شاه مردى دلير و چابك‌سوار و تيرانداز نيزه‌گذار بود دست بقبضهء كمان برد و گمان برد كه به زور بازوى مردى با قضا ستيزه مىتوان كرد چون سعادت يارى نداد باوّل تير كه گشاد كرد زه كمان گسسته گشت دوركا بهادر و خطاى بهادر در رسيدند و او را گرفته كشتيها روانه كردند تا بقيّهء امرا و لشكر بگذشتند امير صاحب‌قران معلوم فرمود كه لشكر قراوناس در بخارا نشسته‌اند قصد ايشان كرده شب در ميان بموضع بيرمس رسيد و امير خليل و لشكرى را كه نشسته بود مقهور و مغلوب گردانيده مدّت يك ماه در قراول نشست و عزم ماخان كرده نيكپى شاه را به حكم پاداش كارهاى بد بياساق رسانيد و از انجا كوچ كرده در ماخان نزول فرمود و امير چاكو را باسم رسالت به طرف ملك هراة روانه فرمود ملك حسين او را تعظيمى وافر فرموده بانواع رعايتها كرد و به نسبت با امير صاحب‌قران اظهار هوادارى و محبّت نموده در باب موافقت مبالغتها فرمود و گفت من بسرخس مىآيم امير صاحب‌قران نيز از ان طرف تشريف فرمايد تا با يكديگر ملاقات كرده بنياد محبّت را استحكام داده اساس موافقت را بعهد و پيمان مؤكّد گردانيم چون رأى روشن امير صاحب‌قران آيينهء گيتىنماى روزگارست در ان كار فكر فرموده قضاياى گذشته را كه ازيشان به نسبت با پيشينان واقع شده بود مثل امير نوروز و امير چوپان بخاطر عاطر گذرانيد و با خود گفت كه السّعيد من اتّعظ بغيره نيك‌بخت آنكس است كه از قضاياى ديگران اعتبار گيرد اين طايفه با بسياران غدر كرده‌اند اعتماد بر ايشان كردن و عنان اختيار بدست ايشان گذاشتن از طريق عقل و پيش‌بينى دورست و العجب مشهور است كه امير مرحوم چوپان هميشه نكوهش عقل و رأى امير نوروز كردى و گفتى آنچه او كرد از تدبير دور بود اختيار خود بدست غوريان داد و پشت اسپ و صحرا و لشكر را به چهار ديوار قلعه بدل كرد و با اين‌همه چون نوبت بچوپان رسيد از ان معانى غافل شده التجا بهراة كرد تا هم در سر ايشان رفت القصّه چون امير صاحب‌قران مؤيّد من عند الله بود تقدير موافق تدبير او آمد خود را از ان مهلكه رعايت فرموده سعادتش به زبان دولت مىسراييد [ رباعى ] گر دل ز تو انديشهء به‌بود كند * جان در سر انديشهء خود زود كند و اينجا كه رسيد اگر عنان باز كشد * خود را و مرا هزار غم سود كند