نظام الدين شامى

33

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

باقى مانده بود امير صاحب‌قران در عوض آن اسپان خاصّهء خود پيش‌كش كرد امير حسين دانست كه اسپان جيبهء اوست قبول نكرد و بازگردانيد و گفت من پالىسراى مىروم و بزر احتياج دارم مدد و معاونت كن و مال من درست گردان و آن سه هزار دينار نقد بفرست كه به جهت دست پيمان دختر پيش حسين صوفى مىفرستم امير صاحب‌قران تقبّل كرد و گفت مال را تدبير كنم امّا از خدمت تو جدا نمىشوم كه چون ابنئ از صحبت و خدمت امير خود دور شود دشمنان مجال يابند و فرصت نگاه داشته دروغ را لباس راستى پوشانند و دل حاكم را متغيّر گردانند و مرا طاقت آن نيست و اگر اجازت مصاحبت نمىفرمايى اجازت شود تا اين چاكر بجانب خانهء كعبه توجّه كرده بتدارك عمر گذشته مشغول شود و عذر تقصيرات واقع شده بخواهد امير حسين اين معانى مسلّم نداشت و بعد از مبالغهء بسيار حكومت و امارت شهر كش برو مقرّر گردانيد روز ديگر امير حسين بجانب سالى سراى روانه شد و امير صاحب‌قران در مقرّ عزّ خود نزول فرمود و بقيّهء مالى كه مانده بود درست كرده در عقب امير حسين فرستاد و چون از حوادث روزگار و محنتهاى زمانهء ناسازگار ملول شده بود خواست كه مدّتى بفراغت گذرانيده خاطر مبارك را انشراحى دهد عزيمت شكار فرمود و با نشاطى وافر و فرحى هرچه بيشتر سوار شد درين حال امير موسى و اردو خاتون و على درويش و فرهاد متفّق شده در مقام غدر و مكر مشورت كردند و مكتوبى مزوّر نوشتند مضمون آنكه امير تيمور با امير حسين ياغى شده مخالفت كرده است و شب و روز در ترتيب آن كارست و ما از هواخواهى اعلام كرديم و اين مكتوب بامير حسين فرستادند چون بر مضمون آن اطلّاع يافت قاصد فرستاد كه امير تيمور و امير موسى و على درويش و فرهاد پيش اردو خاتون روند و آنجا يارغو دارند و به‌بينند كه سخن كه راست است تا مستوجب اعزاز و اكرام شود و الّا در محل عتاب و غضب آيد چون اين سخن بسمع شريف امير صاحب‌قران رسيد بىتوقّف به طرف سمرقند روانه شد تا راستئ خود ظاهر گرداند و غبار اين تهمت را از دامن عرض خود بيفشاند چون امير موسى و على درويش شنودند پيشتر از بحث و تفتيش بسوى خجند روان شدند امير صاحب‌قران فرمود كه اين مفسدان سخن دروغ آغاز كردند و بنياد افساد و فتنه نهادند و اين حاكم كه امير حسين است از وضع خود متغيّر شده در اموال مردم طمع مىكند و سخن مفسدان گوش مىدارد اگر ناگاه تحقيق ناكرده غضبى راند و كار از دست رود چاره چه باشد [ بيت ]