نظام الدين شامى
29
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )
بازآمد و ايستادگى نمود و امير حاجى بيك دست راست دشمن را رانده مىرفت برات و اورنك تيمور چون گريختن لشكر دست راست خود را ديدند هراسان شده ايستادند امير صاحبقران نوكر خود تابان بهادر را بامير حسين فرستاد كه مصلحت درانست كه اتّفاق كرده ديگربار بر سر دشمن رانيم و دستبرد مردى نماييم امير حسين غضب فرمود و تهديد داده او را چنان زد كه برجاى افتاد امير صاحبقران ديگرباره ملك و همدى را پيش او فرستاد و بدان حركت التفات نكرده تأكيد كرد كه مصلحت درانست كه بر دشمن تازيم و درين كار نهاون نكنيم باز غضب فرمود و گفت من از دشمن نگريختهام كه با من چنين مىگويى اگر دشمن را گريزانيد و اگر شما گريزيد محالست كه از دست من خلاص يابيد و دشنام داد و ناسزا گفت و اعتماد بر خود كرده لاف زدن آغاز نهاد بدين دلالت اثر بىسعادتى و نكبت بر چهرهء حال وى ظاهر شد و روز بروز كار وى روى در تزلزل و تراجع نهاد و لا بدّ هركه حجاب محاملت از پيش بردارد و بسخنان سخت و اخلاق ناپسنديده دل مردم آزارد خلايق ازو متنفّر شوند و روى از وى گردانيده بدشمنان وى ملتحبى گردند و آن مقدار خراشش و آزار كه از جراحت زبان بدل رسد از نيزه و سنان نرسد و ازينجا گفتهاند [ بيت ] جراحات السنان لها التيام * و لا يلتام ما جرح اللسان يعنى هر جراحت كه از نيزه و شمشير به كسى رسد بدارو و مرهم علاج پذيرد امّا جراحتى كه بتيغ زبان بدل رسد هرگز التيام نيابد و معالجهپذير نباشد چون ملك و همدى ملول و خشمناك از پيش او بازگشته به خدمت امير صاحبقران آمد و لجام اسپ او گرفته گفت مصلحت در جنگ نيست چون بارئ تعالى امير صاحبقران را صاحب دولت آفريده بود سخن ناصحان گوش كرده از صواب ديد ايشان تجاوز نكرد لاجرم مجموع كمر محبّت و انقياد او برميان جان بستند و تمامت لشكر مطيع و فرمانبردار و داعئ او شدند و در وصيّتهاى حكيمان آمده است كه چون ناصحى ترا نصيحتى كند بديدهء تأمّل دران باب بنگر اگر نصيحت او مشتمل برمنفعت غير و مضرّت تو باشد حذر واجب دان و شرارت او يقينشناس و اگر مشتمل بود برمضرّت غير و منفعت تو طمع او محقّق دان و اگر متضمّن منفعت تو بود و ديگرى را از ان مضرّتى نرسد قبول كن و از سخن او تجاوز جايز مشمر خاصّه كسى كه از طبقهء تو باشد و شغل او موافق شغل تو بود و در صنعت ترا با او مشاركت باشد شنودن نصيحت او لازمتر بود القصّه طبل آسايش زدند و هردو لشكر از هم جدا شدند و هريك در مقام خود فرود آمدند امير حسين