نظام الدين شامى

26

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

عهد و پيمان كردند و سوابق دوستى و اخلاص را بلواحق يگانگى و اختصاص مؤكّد گردانيدند و چون حضرت عزّت امير صاحب‌قران را از بهر كارهاى بزرگ نگه داشته محافظت مىفرمود و آثار دولت و سعادت او روزبروز ظاهر مىشد خواست تا دل او بتأييد حقّ قوىتر باشد و اعتماد او بر مساعدت سعادت زيادت روزى وقت چاشت بفكرى مشغول بود آوازى شنيد كه شادباش و غصّه مخور كه حقّ تعالى شما را نصرت و فيروزى كرامت كرد امير صاحب‌قران پرسيد كه اينجا هيچ‌كس سخنى گفت يا نه چون معلوم شد كه كس نبوده است دانست كه آن سخن از هاتف غيبى به گوش هوش او رسيده بود دلش بتأييد الهى قوىتر شد و عادت الهى چنين رفته است كه چون با بندهء نظر عنايت فرمايد او را شايستهء قبول تربيت خود گرداند و گاه گاهش از عالم غيب نويدى دهد تا بدان استظهار افزوده قبول آن شغل را آماده شود چنانچه به نسبت با حضرت رسالت صلّى الله عليه و سلّم فرموده كه پيش از نزول جبرئيل و تعيين منصب رسالت بهاتفان غيبى دل او را تقويت مىداد تا آهسته‌آهسته صورتى چند در نهاد مبارك او راسخ شد و چون از قوّت بفعل رسيد او را شايستگئ قبول آن پديد آمده بود چون امير صاحب‌قران را اين صورت روى نمود خوش‌خاطر شده به خدمت امير حسين شتافت و صورت واقعه برو عرض كرد آن را بفال گرفته و بدولت او امّيدوار شده سوار شدند و توكل بر خداى كرده دو گروه گشتند در دست راست لشكر امير حسين و در دست چپ امير صاحب‌قران و لشكر ايشان اندك بود و لشكر دشمن كه در تاش‌آريقى بودند بسيار مقدّم ايشان الياس خواجه خان و امير حميد و امير توق تيمور و بيكيجبك و ايشان هم دو گروه شدند بر دست راست توق تيمور و بيكيجبك و بر دست چپ امير حميد ايستاد و در قول الياس خواجه و در موضع قباى متان صفّهاى جنگ بازكشيدند امير صاحب‌قران خود را بران درياى بىپايان زد و چون رستم دستان دست بشمشير و كمان يازيد و در حملهء اوّل توق تيمور بهادر و بيكى برادر بيكيجك و دولتشاه را با دو پادشاه‌زادهء ديگر در زير سم ستور انداخت و تومسا از قبيلهء برين و جنبو از خاصّگيان جمرادى هردو در جنگ مردنگى نمودند و بسيارى از لشكر خصم هلاك گردانيدند و ساير لشكر را از جاى برداشتند و زيروزبر كردند و امير صاحب‌قران نيكاميشئ ايشان كرده به آب بام رسيد و سر راه ايشان گرفته بسيارى ازيشان هلاك گردانيد و امير چاكو و امير سيف الدين را با لشكرى بسمرقند فرستاد و اسكندر اوغلان و امير حميد و امير يوسف خواجه در دست افتادند و معلوم كردند كه امير بيكيجك با الياس خواجه