نظام الدين شامى

23

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

حسين بغايت شادمان شد و در حال سوار گشت و نومقولى با صد و سى سوار و محمود كلى با صد و پنجاه مرد در عقب او روانه شدند و در ارصف به يكديگر رسيدند و از نيك و بد ايّام و سرگذشت روزگار حكايتها گفتند و شنيدند درين ميانه معلومشان شد كه در اولاچو منكلى بوغا نشسته و كمر عداوت برميان بسته است قصد حصار وى كردند شير بهرام راضى نشد و گفت منكلى بوغا دوست منست پيش وى روم و او را نصيحت كنم تا به خدمت آيد منكلى بوغا چون ازين حال خبر يافت حصار را گذاشته بگريخت و در همين حال از ايل دولان جاون سيصد مرد به خدمت امير آمدند و زمين بوسيده نمودند كه ايشان در اصل ايل و اوجاور او بوده‌اند و باز روى به خدمت او نهاده آمده‌اند اين معنى موجب مزيد شوكت شد در موضع دراى ارصف فرود آمدند قراول كه در عقب گذاشته بودند سياهى ديده خبر آورد چون معلوم كردند اولماس پسر تومان بود با دويست مرد كه بطلب ايلها مىگشت و اسپان ولايت رانده آمده بود چون خبر امير حسين و امير صاحب‌قران شنود به خدمت شتافت امير صاحب‌قران تيموكا را با چهار نفر مرد بجانب قهلغه فرستاد تا خبر آرند چون رفتند و ديدند كه مغولان در ولايت در آمده غارت مىكنند تيموكا بنزديك خانهء خود رسيد خويشان و آغاواينى حاضر شدند و يكديگر را در كنار گرفتند و شادمانى نمودند هرچند تيموكا را گفتند به خانه فرود آى و فرزندان خود را ببين گفت مخدوم من از خانهء خود دورست خدمتگار او خانه ببيند نشايد درين اثنا امير حسين و امير صاحب‌قران كوچ كرده بدرى كز رسيدند و در ميدان اولجاى بوغا فرود آمدند امير صاحب‌قران شنيد كه امير سليمان و امير موسى و امير چاكو و امير جلال الدين و امير هندوكا بترمد فرود آمدند تولون بوغارا بسوى ايشان فرستاد تا شب در ميان كرده از آب آمويه بگذرد و احوال اعلام ايشان كند درين اثنا ابو سعيد و منكلى بوغا و حيدر با شش هزار مرد مكمّل كمر كينه و عداوت بسته و شب در ميان كرده وقت صبح بامير صاحب‌قران رسيدند و بر لب آب سياه كه در ميانه فاصل بود فرود آمدند و هردو لشكر كمين يكديگر گرفتند امير صاحب‌قران نزديك ايشان رفت و بسخنان عاقلانه و كلمات شيرين ايشانرا از ان عزيمت فاتر گردانيد آرى مرد عاقل و خردمند كامل چون بدانش و رأى رزين مستظهر باشد بشمشير زبان آن مقدار مصالح دين و دولت رعايت تواند كرد كه هزار مبارز بشمشير برّان از ده‌يك آن قاصر باشد ايشان لب آب درى كز را گرفتند و لشكر امير صاحب‌قران كنارهء قودآريقى مىرفتند و جاى جنگ و گذرگاه مىجستند برين نسق تا برابر بلخ رسيدند و جوى عبد الله را در