حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمهء مصحح 9

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

ابهر و طارمين بوده است . جدّ اعلاى او ، چهاردهم پدرش فخر الدّوله ابو منصور كوفى در سال 223 هجرى در رأس سپاهى به حكومت قزوين آمده است و پسران او نيز همه لقب فخر الدّوله داشته‌اند . « پس از يك دوره حكومت بيست و هشت ساله از طرف خلفا ، در سال 251 هجرى كه الدّاعى الى الحقّ حسن بن زيد علوى بر عراق عجم استيلا يافت ، خاندان او از داعى اطاعت كردند و پس از آن‌كه موسى بن بوقا ، به فرمان معتزّ خليفه ، داعى را از آن ناحيت بيرون راند ، باز خاندان مؤلّف سى و هشت سال از قبل خلفا حكومت قزوين يافتند . » « 1 » سپس در زمان سلطان محمود غزنوى ، از آن‌جا كه نهم پدر مؤلّف به نام فخر الدّوله ابو منصور درگذشت و پسرش زين الدّين ابو نصر نيز هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بود و شايستهء حكومت نبود ، سلطان محمود فرد ديگرى را به حكومت قزوين برگماشت و زين الدّين ابو نصر را لقب و سمت استيفا بخشيد و از آن زمان ، خاندان ايشان به مستوفيان منسوب شدند . حمد اللّه مستوفى ، در تاريخ گزيده جدّ مادرى پدرش را ضمن معرّفى طايفه‌اى ديگر از قزوينيان چنين معرّفى مىكند : « اصلشان از شهر حلوان است . مردمى صاحب‌جاه و عمل پيشه‌اند . از ايشان شمس الدّين ابو الحارث ، جدّ مادرى پدرم ، مدّتى والى رى بود و نعمت وافر داشت . » « 2 » همچنين ، در فصل هشتم از باب ششم تاريخ گزيده ، ذيل عنوان « مستوفيان » ، شرح خاندان خود را بدين‌نحو گزارش كرده است : « قديمىترين قبايل قزوينند ، اصلشان از نسل حرّ بن يزيد رياحى بود . در اوايل والى قزوين بودند . از زمان معتصم خليفه تا عهد قادر خليفه اكثر اوقات بدان مهمّ نامزد بودند و بعد از آن ، به شغل استيفا منصوب شدند و به مستوفى معروف گشتند . از ايشان پدر جدّم ، امين الدّين نصر بن عزّ الدّين ، سعد بن سيف الدّين ، يوسف بن امين الدّين ، نصر بن زين الدّين ابى نصر - كه به حكم سلطان محمود سبكتگين نام مستوفى بر اين ابى نصر افتاد - تموّلى داشت . در جوانى در خدمت سلاطين عراق ملازم بودى و استيفاء عراق به دو مفوّض ، چون در پيرى از آن شغل توبه كرد ، به حج رفت و روزگار خود بر طاعت موزّع كرد . روزى از شيخ نور الدّين گيل ، رحمة اللّه عليه ، پرسيد كه : « چون در جوانى عمل‌پيشه بودم و مردم به رشوت مرا چيزها داده‌اند ، اكنون بر گردن

--> ( 1 ) . تاريخ گزيده ، مصحح : دكتر نوايى ، ص ه مقدمه . ( 2 ) . همان مآخذ ، ص 801 .