حمد الله مستوفى قزوينى

269

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

خلافت امير المؤمنين القادر باللّه احمد بن اسحق بن المقتدر چهل و يك سال و چهار ماه « 1 » 1 چو شد خلع طايع ز فرماندهى * گزين گشت احمد به كار مهى لقب يافت قادر مر آن نامدار * بُد اندر بطايح « 2 » در آن روزگار گروهى بزرگان شدندش ز پى * همان شب به خواب اندرون ديد وى كه پيرى نكوروى گفتى ورا : * « رهانم به زودى از اينجا ترا » 5 بگفتى : « بلى ، پير كردى شنا * رهانيدى از آب مرده ورا » بگفتى : « شناسى مرا » ، گفت « نى » * بگفتى : « علىام من اى نيك‌پى خلافت تو را گشت خواهد يقين * بمانى بسى در مهى بر زمين « 3 » در آن كار تخم مرا نيك‌دار * كز آن در دو گيتى شوى رستگار » به شبگير مردم رسيدند فراز * ببردند او را به عزّ و به ناز « 4 » 10 مقرّر بر او گشت « 5 » كارِ مهى * از او يافت « 5 » آن مهترى فرّهى ولى در خراسان فزون از سه سال * ز طايع بُدى در خلافت مقال بهانه كه بىجرم كس از امام * چرا دل ببرّيد از كار خام چو محمود غزنينى آنجا امير * شد آن قوم گشتند فرمانپذير كه با قادر آن پادشا دوست بود * مدد اندر اين كار او را نمود 15 كه حكمش روان شد در آن جايگاه * ز كارش نپيچيد كس سر ز راه

--> ( 1 ) ( عنوان ) . سب : اسحق المقتدر . ( 2 ) ( ب 2 ) . در اصل : بطابح . بطايح - سرزمينى وسيع بين شهر واسط و شهر بصره است . ( معجم البلدان ، ياقوت ، جلد اول ، ص 450 ) . ( 3 ) ( ب 7 ) ( دوم ) . سب : مهى از مين . ( 4 ) ( ب 9 ) ( دوم ) . در اصل : به نار . ( 5 ) ( ب 10 ) . سب : برو كرد . ( دوم ) : درو يافت .