حمد الله مستوفى قزوينى

225

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

يكى نام هارون « 1 » و موصل مقام * كه آن شهر بوديش در اهتمام 75 دگر گرد حمدان شهِ ماردين * گشودند دست تطاول درين برفتند بر قلعهء ماردين * پرآشوب شد ز اين سران آن زمين خليفه چو بشنيد ز ايشان خبر * روان گشت با لشكرى نامور از آن پيش كآيد بدان جايگاه * گريزان شدند آن بزرگان به راه خليفه در آن كشور آمد فرود * ز قلعه به خدمت رسيدش درود 80 حسين ابن حمدان از آن جايگاه * به فرمانبرى گشت زنهار خواه خليفه پذيرفت زنهار او * بزرگى نمود « 2 » اندر آن كار او از آن پس از آن قلعه نعمت ببرد * مر آن مملكت باز او را سپرد به دنبال هارون و حمدان سپاه * فرستاد و بگرفت بر طرف راه به زندان بغداد « 3 » بردندشان * به بند اندر آنجا فگندندشان 85 از آن پس به بغداد آورد رو * شد آن شهر فرخنده خرّم ازو تعيين نوروز معتضدى « 4 » خليفه دگر سال در كار ملك * ز دانندگى خورد تيمار ملك كه بودى سر سال در فوردين * رعيّت به زحمت بدندى ازين كه بُد فوردين آن زمان در بهار * نبُد هيچ حاصل شده از ثمار گران بود بر خلق اداى خراج * فروختى به نيمه بها ز احتياج 90 خليفه سر سال كرد اوج « 5 » خور * كه حاصل بود گشته جندى ثمر دگر گشته ايمن ز آفت تمام * تفاوت ندارد به موسم مدام حزيران رومى سر سال شد * وز آن همگنان را نكو حال شد همين سال داراى ملك طبر * محمّد كه از باقرش بُد گهر

--> ( 1 ) ( ب 74 ) . هارون - محمد بن هارون ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 665 ) ( 2 ) ( ب 81 ) ( دوم ) . سب : بژوكى نمود . ( 3 ) ( ب 84 ) . در اصل : به رندان بغداذ . ( 4 ) ( عنوان ) . در اصل : تعين نوروز ؛ سب : عنوان ندارد . ( 5 ) ( ب 90 ) . اوج - بلندى ، بالا ، فراز . 2 - بلندترين نقطه ، اعلى درجه . ( معين ) ؛ بلندترين مقام ، سرافرازى و سربلندى ، ترقى و برترى ( دهخدا )