حمد الله مستوفى قزوينى
178
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به هر حىّ و هر ديه در رهزنى * شدندى و كردندى اهرمنى بسى مال بردند و خون ريختند * بسى فتنه هرجا برانگيختند به فرمان واثق بوقا با سپاه * به پيكارشان شد بدان جايگاه از آن مردمان حازمه « 1 » جنگجو * بُد و خون درآورد بىمَر به جو 20 از آن قوم مردم فزون از هزار * گرفت و به بند اندر افگند خوار به شهر مدينه به بند اندرون * درآوردشان آن يل پرفسون چو موسم درآمد سوى حجّ شتافت * سليمى به غيبت چو فرصت بيافت به سوى مدينه شدند همچو گرد * شكستند بند و ببردند مرد بوقا چون ز حج باز گرديد زود * به پيكارشان رفت و مردى نمود 25 تبه كرد بىمر از آن مردمان * اسيران گرفتند از ايشان همان ز پانصد فزون آدمى را به بند * درآورد آن پهلوِ زورمند به حضرت فرستاد و آن پادشاه * همى خواستشان كرد يكسر تباه مهين اسيران يكى شعر گفت * كه معنى چنين بودش اندر نهفت كه : « گر عفو فرمايى اندر گناه * در آن جسته باشى رضاى إله 30 كه بنيان حق خواند تن را خدا * نباشد چنين خيره گشتن روا خدا « 2 » نيز بىشك گناهت درين * كند عفو از لطف خود روز دين وگر مىكشى كردهيى شرع راست * به فرمانت آن قتل تشريف ماست كه از حكم تو مرده باشيم پاك * نه بر دست بدخواه گشته هلاك » خليفه به پوزش پسنديدشان * به يكبارگى خون ببخشيدشان وفات عبد اللّه طاهر و امارت پسرش طاهر به خراسان 35 همين سال عبد اللّه طاهرى * كه اندر خراسان بُدش مهترى گذر كرد بر راه ديگر سرا * خليفه به فرزندِ او داد جا مر آن پور را نام طاهر بُدى * ز فعل بَدى پاك و طاهر بُدى عمش مصعب نامور اندر آن * ز شوكت نمىگشت همداستان
--> ( 1 ) ( ب 19 ) . سب : جارمه . ( 2 ) ( ب 31 ) . در اصل : حذا .