حمد الله مستوفى قزوينى

157

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

خليفه درآمد سوى انقره * دو لشكر برش آمدند يك سره به پيروز بختى « 1 » همه چون پلنگ * به عمّوريه آمدند بهر جنگ يكىباره ديدند سر بر فلك * حصارى حصين ، خندقى تا سمك « 2 » 115 اگرچه پرانديشه گشتند از آن * ببستند دل « 3 » در خداى جهان به گردش سراسر فرود آمدند * از آن شهريان جنگجويان شدند ره خوردنى باز بستند از آن * نهادند عرّاده‌ها « 4 » آن زمان به هر گوشه‌اى بود جنگى گران * نمىديد كس روى سيرى در آن در اثناء اين مؤمنى ز اين ديار * كه بود اوفتاده بدان جاى خوار 120 ز بيم روان گشته ترسا درو * در او كرده زن ، بچه آورده زو چو فرصت پديد آمدش كار دين * ز هر چيز شد پيش مؤمن گزين « 5 » به حيله گريزان از آن جايگاه * به پيش خليفه درآمد ز راه چنين گفت با او كه : « اين بوم و رست * نيايد به پيكار و زورت به دست « 6 » وگر نيز پيروز گردى به جنگ * در اين كرد بايد فراوان درنگ 125 كه داند كه اندر درنگت در اين * چه پيش آورد چرخ از مهر و كين يكى چاره دانم تو را گر ز من * پذيرى كه آرى به جا دو سخن « 7 » كه مال يكى خانه و يك دلير * به من بخشى ار دشمن آرى به زير » خليفه به دو گفت : « ايدون كنم * مراد دل تو در اين نشكنم » به دو گفت مؤمن : « از اين پيشتر * گران سيلى آمد بدين ملك در 130 از اين باره بهرى بدان شد خراب * نمودند به كار عمارت شتاب در آن پيشوا خرده‌بينى نمود * برآورد ديوار باريك زود به نوعى كه بيرون نمايد درست * و ليك از درون است بر خوار و سُست بدان جاى بايد نبرد آزمود * كه ديوارش از جا در آرند زود » خليفه پسنديد و ز آن جايگاه * به گفتش شدند اين سپه رزمخواه

--> ( 1 ) ( ب 113 ) . سب : سرور بختى ؟ ؟ ؟ . ( 2 ) ( ب 114 ) ( دوم ) . سب : خندقى با سمك . ( 3 ) ( ب 115 ) ( دوم ) . در اصل : ببستند و دل . ( 4 ) ( ب 117 ) ( دوم ) . سب : عرادها . ( 5 ) ( ب 121 ) ( دوم ) . در اصل : حتر شذ پيش مومن كرين ؛ سب : ز هر چيز شد ؟ ؟ ؟ بيش مومن كزين . ( 6 ) ( ب 123 ) ( دوم ) . سب : نيابد ببيكار و روزست بدست . ( 7 ) ( ب 126 ) ( دوم ) . در اصل : بديرى كى آرى بجاذو سخن .