حمد الله مستوفى قزوينى

158

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

135 فگندند ديوارش از زخم سنگ * در آن شهر رفت اين سپه بىدرنگ به قتل و به غارت گشودند دست * كسى اندر آن شهر از اينها نرست در آن شهر باطس گرفتار گشت * ببردند پيش اميرش به دشت مر آن مرد مؤمن ورا خون بخواست * چو مال كليسا و كردند راست خليفه به دو گفت ك : « اى نامور * كمى جُستى از پيشتر بيشتر 140 و ليكن ز پيمان نگيرم گذر * تو را دادم آن هر دو ز اين بوم‌وبر » از آن پس بهين اسيران گزيد * كه خدمت كنندش چنان چون سزيد بدان را تبه كرد آن جايگاه * نداد ايچ كس را از آن با سپاه غنيمت هر آنچش به دست اوفتاد * به خود برگرفت و به لشكر بداد برادر پسر گُرد عباس را * بر آن خواسته كرد فرمانروا از آنجا سوى انقره شد به راه * دژم ز اين شدند ز او سران سپاه مبادا بخيلى كند شهريار * كه با بخل شاهى نگيرد قرار چو بخشيدن از شه نبيند سپاه * بر او بركند روز بىشك سياه مخالفت عبّاس مأمون و جمعى بر معتصم و قلعشان « 1 » عجيف ابن عنبسّهء نامور « 2 » * چو عمرو ابن فرغانى آن شيريز دگر احمد ابن خليل و حوساه « 3 » * چو حارث سمرقندى رزمخواه 150 شدند يكزبان اين سران اندران * كه بر شه سرآرند روز اين سران به عبّاس مأمون دهند آن مهى * مگر ز او بود آن سران را بهى بر اين هركسى خواستى بيش‌وكم * برد ز آن غنيمت به ره بر درم نمىگشت عبّاس خستو بدان * كه چيزى برند ز آن غنيمت سران غلامى ز اشناس « 4 » ز اين گفت‌وگو * شد آگاه و برگفت يك سر به دو

--> ( 1 ) سب : عنوان ندارد . ( 2 ) ( ب 148 ) ( دوم ) . در اصل و سب : ابن عسسه نامور - چو عمرو ابن فرعاني . ( 3 ) ( ب 149 ) . در اصل : احمد ابن حليل و حوساه ؛ سب : جوء شاه . كسى به نام محمّد كوتاه جزو اين چند نفر بوده ، اما آن اسم نيست . « احمد بن خليل و احمد بن جوش و جناح يك چشم سكزى » ( ص 5819 : ج 13 تاريخ طبرى ) . شايد « بوساج » و يا « ابو السّاج » باشد . ( 4 ) ( ب 154 ) . در اصل و سب : اسناس .