حمد الله مستوفى قزوينى
543
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
بُد اين حال در آخرين ماهِ سال * كه آمد بر آن شاه از اين در وَبال بُدش عمر پنجاه و نُه آن زمان * شده پنج از آن پيشواىِ زمان « 1 » و ليكن يكى روز خوشدل از آن * نبوده ز بس فتنه اندر جهان پس از خلع شش مَه زِ عبّاسيان * گريزان زِ بيمِ روان در جهان 635 دو پورش يكى شد به مُلك حَبَش « 2 » * در او عمر گفتش : « شَبت باد خوش ! » بكُشتندى آنجا به زارىّ زار * ندادش زمانه به جان زينهار دگر شد در اين ملك ناگاه كور * در آن كورى آن پور شد سوىِ گور ( 397 ) چنان داشت مروان به دل اعتقاد * نبردند پيغمبران راد و داد « 3 » كه بودند مختال ناموسجو * خداشان بفرموده « 4 » آن گفتوگو 640 كه پيغام نزديكى همسران * فرستند و حكم است بر بندگان ولى خسروان را ز پروردگار * شمردى به فرماندهى كاردار همىگفت : « هر كو زِ فرمانشان * بگردد زِ يزدانش بَرگشته دان » وز اينروى اكثر امامانِ دين * شمردند كافر مَر او را از اين به سفّاح چون شد زِ كارش خبر * چنين گفت ك : « آن تخمهء خيرهسر 645 چو بَر اهلِ بيت رسُول خدا * شمردند در جنگ خوارى روا
--> - همانند وى فرعون رانديم . او را در سرزمين فرعون كشتم . ابو طالب انصارى گويد : يكى از مردم بصره به نام مغوذ با نيزه ضربتى به مروان زد و او را از پاى درآورد ، وى را نمىشناخت ، يكى بانگ زد كه امير مؤمنان از پاى درآمد و سوى او دويد ، يكى از مردم كوفه كه انارفروش بود زودتر به دو رسيد و سرش را ببريد . ( العبر 2 / 210 ) : در اثر ضربهاى كه بر او فرود آمد ، بيفتاد و مردى سرش را ببريد . سرش را جدا كردند و چون بريده شد گربهاى آمد و زبانش را ربود و سر نزد ابو العباس فرستاده شد و چون آن را پيش روى وى نهادند ، گفت : كداميك شما اين سر را مىشناسيد ؟ سعيد بن عمرو بن جعده گفت : اين ، سر مروان بن محمد بن مروان بن حكم ، خليفه ديروز ما است . مردم اين سخن را بر وى خرده گرفتند ، و ابو العباس گفت : اين پيرمرد از اين گفتار جز وفادارى منظورى نداشت . ( تاريخ يعقوبى 2 / 325 ) ( 1 ) ( ب 632 ) . طبرى 11 / 4644 : وقتى مروان كشته شد ، به گفتهء بعضىها ، شصت و دو سال ، به گفتهاى ديگر شصت و نه و به گفتهاى پنجاه و هشت سال داشت . زمامدارى وى از وقتى با وى بيعت كردند تا وقتى كشته شد ، پنج سال و دو ماه و شانزده روز بود . ( تاريخ گزيده 291 ) ( 2 ) ( ب 635 ) . عبد اللّه و عبيد اللّه ، عبيد اللّه كشته شد و عبد اللّه گريخت . ( 3 ) ( ب 638 ) . در اصل : نبودند پيغمبران راه و داد . ( 4 ) ( ب 639 ) . « نفرموده » ( ؟ ) .