حمد الله مستوفى قزوينى

499

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

قتل وليد بن يزيد بن عبد الملك چو از كارِ دولت هميشه وليد * به گيتى همى عيش و خلوت گزيد 65 ز خوبان و از مطربانِ جهان * به هرجا كه دادند پيشش نشان بياورد و نزديكِ خود گِرد كرد * زِ هريك همى كامِ دل جُست مرد يك آدينه بُد خورده چندى شراب * شده از پريچهره‌اى كامياب چو گفتند اقامت ، بدان زن وليد * چنين گفت : « بايدْت امامت گزيد » زن از بيمِ جان چون خطيبان لباس * بپوشيد و آمد برون از هراس 70 بر اسلاميان خطبه خواند و امام * شد آن مست و زانيّه در ملك شام چو خوارى چنين كرد در حقِ دين * برنجيد يزدان از آن شاه از اين بشوريد شاهى بر آن شهريار * شدش خصم عمّزاده زين خيره‌كار يزيدِ وليد و سران سپاه * از آن شاه گشتند از اين رزمخواه دو مهتر برادر بُدند مَر ورا * نكوكار و داننده و پارسا 75 در آن حال كردند منعِ يزيد « 1 » * كه : « اين جنگ و فتنه نبايد گُزيد كز اين كار « 2 » دولت از اين خاندان * برون رفت خواهد كنون بىگمان به خود گر بدّريد خود را شكم * از آن بِه كه باشيد بدخواهِ هم » نپذرفت از ايشان كسى اين سخن * نمودند الزامشان انجمن كه كردند بيعت در آن بَر يزيد * از آن پس به پيكار لشكر كشيد 80 وليد از دمشق اندر آن چندگاه * زِ گرما برون بود رفته به راه بر آن شهر از اين دشمنش يافت دست * به فرمان درآورد آن بوم و رست فرستاد لشكر به جنگش وليد * خود آن لشكر از كار او دل بريد شدند نيكخواهِ يزيد آن سپاه * گريزان وليد اندر آمد به راه كه جويد زِ حصنى پناه اندر اين * به ياريّشان خواهد از خصم كين 85 سَرِ راه بگرفت بَر وى يزيد * مجال برون شد بر آن رَه نديد سپاهش از او بازگشتند پاك * نهاد او به ناچار دل بر هلاك

--> ( 1 ) ( ب 75 ) . : يزيد بن وليد بن عبد الملك . ( 2 ) ( ب 76 ) . در اصل : كرين كار .