حمد الله مستوفى قزوينى

466

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

205 دژم گشت عمّر هبيره « 1 » از اين * چو از نايب خويش ديدى چنين به فرمانِ او معقل نيكخواه * به كارى همى رفت سوى هراه نرفته به پيش حرشى زِ راه « 2 » * نجسته اجازت شد اندر هراه حرشى برنجيد « 3 » از آن زورمند * فرستاد و بگرفت و كردش به بند بَر اين عمر را صبر ديگر نماند * به پيش يزيد اين سخن باز راند 210 كه : « گر هست از دستِ من آن امير * چرا با من ايدون كند خيره خير وگر از تو دارد منى اندر او * زِ من كارِ آن مُلك ديگر مَجو » فرستاد پاسخ يزيد اين‌چنين * كه : « من مَر ترا داده‌ام آن زمين اگر نيستت او به ميرى به كار * ورا بازخوان ديگرى را سپار » امارت مسلم اسلمى « 4 » بر خراسان و شرق گزين كرد عمر « 5 » از پىِ آن زَمى * اميرى لقب مسلم اسلمى 215 بدانجا فرستاد و دادش سه پند * كه در كارِ دولت بود سودمند نخست آن‌كه : « بايد دبيرت امين * بود زيرك و خوش‌سخن همچنين كه مردِ دبيرست چون دل به كار * كه باشد بر آن ملك تن را مدار دوم حاجبى پارسا برگزين * كه حاجب بود چون زبانت يقين سوم عاملى عادل پرشكوه * به هركشورى نصب كن بَر گروه 220 كه عامل بود چون تنِ مير باز * نشايد گشايد درِ ظُلم باز » بشد مسلم اسلمى با سپاه * به ميرى ز حكمش بدان جايگاه در او كرده دست حرشى به بند * فرستادش و عمر كردش گزند « 6 » گهى كلك در ناخنش مىكشيد * گهش مورچه در شكم مىدميد

--> ( 1 ) ( ب 205 ) . در اصل : درم كشت عمرو ؟ ؟ ؟ هبره . ( 2 ) ( ب 207 ) . در اصل : حرسى ز راه . ( 3 ) ( ب 208 ) . در اصل : حرسى برنجيد . ( 4 ) عنوان . مسلم بن سعيد بن أسلم بن زرعة الكلابى . ( 5 ) ( ب 214 ) . در اصل : كرد عمرو . ( 6 ) ( ب 222 ) . در اصل : فرستاذش و عمرو كردش كرند .