حمد الله مستوفى قزوينى
399
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
1070 زنى چند كردند از ايشان اسير * سوى رزمگاه آمدند همچو شير فريبى « 1 » فرستاد حجّاج گُرد * كه پيروز گشت و اسيران نُبرد چنين گفت : با اين زنان آن كنيد * كه گر ز آنكه از جنگ ما بشكنيد اسيران شوند هم زنانِ شما * توانند ديدن بريشان زِ ما » « 2 » از آن اشعثى كرد آزادشان * برِ قومِ ايشان فرستادشان 1075 چنين گفت حجّاج با مردمان * كه : « فرداست ما را ظفر بىگمان كه هستند تَرسان ز ما آن سپاه * چو كردند آزرمِ ما را نگاه و گرنه در اين دشتِ آوردگاه * بدانديش و مائيم چون كوه و كاه چرا كرد بايست با ما چنين * اگر بيمشان نيست از ما در اين چو بَر ترس باشند ، ما را ظفر * بود بىگمانى بدين جنگ در » 1080 به شبگير حجّاجيان دل قوى * برفتند و كردند جنگ از نوى نمود اشعثى سستى و زين سبب * بر ايشان شكست آمد اندر شغب سپه دست از هم به خيره بداد * به هرگوشهاى هرگروه اوفتاد همى خواندشان ابن اشعث به جنگ * به گفتارِ او كس نكردى درنگ گريزان شد او نيز از آوردگاه * همى هريكى بَر دگر جُست راه 1085 ز حجّاجيان كس نشد در عقب * ببردند اموالشان ز آن شغب ز راه ابن اشعث به بصره كشيد * در آن جايگه چندگاه آرميد در آن مرز حجّاج تا چند روز * بماند و شدش بخت گيتىفروز فرستاد شامى سَران را به شام * كشيد آنگهى سوى كوفه زمام همىكرد از آن قوم مردم تباه * كه بود اشعثى را مدد در سپاه 1090 در او نيز نزديكى بيست هزار * برآورد از مردِ جنگى دمار وزيرش يكى مرد را زو بخواست * ز خواهش بشد كارِ دستور راست بخنديد از آن مرد و حجّاج گفت * كه : بر چيست اين خنده اندر نهفت ؟ » به دو گفت : « بر جهلِ اين خيرهگو * كه مىخواهد از تو يكى آرزو كه دستت بر آن نيست و بر تو هم * چو بخل اندر آن مىكنى بيشوكم
--> ( 1 ) ( ب 1071 ) . فريبى - دغاباز ، مكار . ( فرهنگ فارسى معين ) ( 2 ) ( ب 1073 ) . ( كذا ) ( ؟ ) .