حمد الله مستوفى قزوينى
375
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به قَد بود پَست و به تن لاغرى * نشايست ديدش رخ از منكرى به رسم عرب بسته تحت العنق * نمودى رُخش چون ذنب از افق 600 ز شكلش بَتَر جامه اندر تنش * بَتَر از همه چيز او را كُنش چنان هركسى برد بَر وى گمان * گدايى است بىشرم و مُبرِم چنان چنين گفت : « عبد الملك مَر مرا * به ميرى فرستاد پيشِ شما » گروهى از اين گفته او را به سنگ * زدن خواستند آن زمان بىدرنگ به نفرينِ مهتر گشادند لب * كه ميرى فرستد چنين بَر عرب 605 بزرگان از آن بازشان داشتند * بدان جنگ كردن بِنگذاشتند سپاهش پياپى چو اندر رسيد * زِ رخسار دستار اندر كشيد « منم » گفت : « حجّاج اى مردمان * حقيقت بدانيد دور از گُمان كه يزدان سزاوار مردم امير * فرستد ز نيك و ز بَد ناگزير شما را ز كردار بَد كردگار * گرفتارِ من كرد اين روزگار 610 زِ حكمم هرآن كس بپيچيد ، سر * به گردن نيابيد « 1 » از آن پس دگر محابا و آزرم و ترسِ خدا * نبينيد در من « 2 » كسى از شما ز سستىِ حكّام پيشين يقين * در اين مُلك گشته است كار اينچنين به كمتر گناهى زِ من بازخواه * بود چوب و شمشير و گورست و چاه « 3 » » از اين سخت گفتارِ او آن زمان * پُرانديشه گشتند از او مردمان 615 و ليك او نِكوسيرتى « 4 » پيشه كرد * بسى ز آن بزرگان برآورد گَرد به ويژه ز آلِ على اندر او * درآورد خون بىگناهى به جو چنان شد در ايّامِ آن بَدنهاد * گناهى نُبد سختتر ز آن نژاد ز بيمش گريزان شدند آن مهان * پراكنده گشتند اندر جهان نيارست كس هيچ از آن كرد ياد * كه او راست ز آن پاك تخمه نژاد 620 به هرجا نشانى از آن قوم يافت * ز بَدنفسى خود به قتلش شتافت
--> ( 1 ) ( ب 610 ) . در اصل : بكردن نيابند ؟ ؟ ؟ . ( 2 ) ( ب 611 ) . در اصل : نپنيذ ؟ ؟ ؟ در من . ( 3 ) ( ب 613 ) . در اصل : بود جوب شمشير و كورست جاه . ( 4 ) ( ب 615 ) . ( كذا ) . شايد « نكوسيرتى » در اينجا به معنى « خويشتندارى و تأمّل و تحمّل كردن » باشد . به هرحال معنا و صورت درست اين تعبير در اين بيت و بيت 633 بر بنده روشن نشد .