حمد الله مستوفى قزوينى
362
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
برآمد به بيرون ز مردم فغان * به غوغا درآمد سپاه آن زمان 340 سرِ عمرو با بدرهاى چند زر * ز دانش فگند او ز خانه به در گروهى ز روى شره چيد زر * گروهى از آن بَد جهانيد سر « 1 » ز غوغا نماندند كس بَر دَرش * وز اين كار يك رويه شد كشورش ( 332 ) ز دستور پرسيد ك : « اى پُرخرد * چه بينى در اين كارم از نيك و بد » به دو گفت : « دستور بودى نكو * گر از كشتنش مانديى « 2 » زنده تو » 345 به دو گفت مهتر : « نه من زندهام * وز اين كار دولت فروزندهام » به دو گفت : « دستور هركو امان * كند خوار ، زنده مَر او را مدان » دژم گشت عبد الملك زين سَخُن * كه دستور داننده افگند بُن به دو گفت : « دولت مخور غم بَر اين * كه در كار شاهى فتد بَر چنين » بزرگان هرآن كس كه با عمرو بود * به فرمان گرفتند و بستند زود 350 دورا گشت در كارشان پيشوا * ز كُشتن به يك بار و كردن رها كه : « گر مىكُنمشان تباه اين زمان * زنند طعنه بر من همه مردمان كه عمّزادگان را به خيره تباه * همى مىكند بَهرِ تخت و كلاه « 3 » وگر خونشان درنيارم به جو * نيم ايمن از مردمِ فتنهجو » به دو گفت دستور ك : « اى شهريار * برون كن از اين كارشان زين ديار 355 اگر فتنه ز ايشان نيايد پديد * چه بايد سرِ چند مهتر بُريد وگر فتنه سازند در كارزار * مگر خود برآيد از ايشان دمار در آن وقت معذور باشى در اين * كه آيد از آن قوم كارى چنين » به گفتارِ دستورشان ز آن ديار * برون كرد آن خسرو كامكار به ملك عراق آمدند آن سَران * ز مصعب همه يافت پايه در آن
--> ( 1 ) ( ب 341 - 340 ) . عبد الرحمان بن امّ حكم ثقفى بيامد كه سر را به او دادند كه ميان مردم انداخت ، عبد العزيز بن مروان برفت و كيسههاى مال بياورد و ميان مردم مىانداخت و چون كسان مالها را نگريستند و سر را بديدند ، مالها را ربودند و پراكنده شدند . ( طبرى 8 / 3452 ) ( 2 ) ( ب 344 ) . در اصل : كشتنش ماند بى . ( 3 ) ( ب 352 ) . طبرى 8 / 3454 : و چنان بود كه نسب عمرو بن سعيد و عبد الملك بن اميه به هم مىرسيد ، مادر عمرو ، امّ البنين دختر حكم بن ابى العاص ، عمهء عبد الملك بود .