حمد الله مستوفى قزوينى

359

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به راه سپاهان از آن بوم‌وبر * سوى ملك خوزى « 1 » نهادند سر چو از كارشان مصعب آگاه گشت * ز بصره روان كرد لشكر به دشت 275 بفرمود تا والىِ فارس نيز * درآمد از آن رَه ز بَهر ستيز گرفتندشان از دو رو در ميان * بترسيد ازارق « 2 » ز بيمِ زيان ز رَه بازگشتند و سوى سواد * شدند و زِ پيكار دادند داد همى خون و مالِ مسلمان حلال * شمردند و شد مُلك شوريده حال سپهدار كوفه به پيكارشان * نمىرفت و زين شد قوى كارشان 280 به الزام بردند او را سران * وز آن قوم جستند جنگى گران نبُد ناصبى مردِ كوفى سپاه * گريزنده گشتند از آوردگاه به مُلك سپاهان نهادند سر * از آن شهر گشتند پرخاشخر حصارى شدند اصفهانى سپاه * گذر كرد روز اندر اين چار ماه بدان شهريان گفت والى چنين * كه : « مرگ است بهتر به پيشم از اين 285 كه از دستِ آن قومِ بىپا و سر * چنين خوار باشم بدين شهر در بياييد تا جمله بيرون شويم * اگر خود به يك بار در خون شويم مگر نام آريم از اين با زِ جا * كه ننگ است بارى زِ كارم مرا » سپه شد به گفتارِ او جنگجو * درآورد از آن دشمنان خون به جو زبير ابن ماحوز « 3 » شد كُشته زار * ز بىمهترى شد سپه تارومار 290 به كرمان شدند و بر آن قوم بر * در او گشت قطّرى فجّاءة « 4 » سر از آن جايگه باز پيكارجو * سوى مُلك اهواز كردند رو ( 331 ) به فرمان مصعب ، مهلّب سپاه * به پيكارشان بُرد و شد رزمخواه مهلّب از آن قوم تا هشت ماه * همى جنگ جستى در آوردگاه ز صد نوبت افزون زِ يكديگران * بجستند پيكار و جنگِ گران 295 مهلّب سرانجام از بَس نبرد * از آن كشور آن قوم را دور كرد سوى كوه گيلويه آن مردمان * كشيدند و ماندند چندى در آن

--> ( 1 ) ( ب 273 ) . در اصل : ملك حوزى . ( 2 ) ( ب 276 ) . در اصل : بترسيذ ارازق . ( 3 ) ( ب 289 ) . در اصل : زبير ابن ماحور . ( 4 ) ( ب 290 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ . « قطرى بن الفجاءة المازنى » .