حمد الله مستوفى قزوينى

356

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

زبيرى به شبگير جنگى سپاه * به كوفه درآورد يكسر زِ راه 215 گرفتند مختار را در حصار * بر ايشان در آن كوشك شد سخت‌كار سه روز و سه شب اندر آن تنگ جا * بماندند آن قومِ رزم‌آزما نكوهش به مختار بر آن زمان * از اين كار كردندى آن مردمان كه : « اندازهء خويش اگر هركسى * نگه داشتى كين نبودى بسى از آن است اين كوشش و داورى * كه هركس كُند آرزو مهترى » 220 به پاسخ چنين كرد مختار ياد * كه : « چون از عرب آمدَستم نژاد عرب را خدا دولتى داد سخت * وز آن چند كس يافت ديهيم و تخت از آن مردمان خويش را در زمى * نديدم به مردى و دانش كمى مرا نيز بايست كوشش نمود * وز آن نامهء خود به دولت فزود « 1 » بكوشيدم و شاهى اين ديار * گرفتم ، شدم خسروى كامكار 225 ولى ديگران بهر دنيى چنين * به هرملك كردند ميرى گزين من از بَهر كين جستنِ خاندان * گزيدم ، ببستم بدين كين ميان از آن قاتلان هركه بُد نامور * زِ تن كردمَش دور در جنگ سر در اين از خدا هستم امّيدوار * كه بخشد گناهم به روزِ شمار چو نامى بُدم در جهان جاودان * كنون چون شوم ننگى اندر نهان 230 كه همچون زنان بسته دستم به در * از ايدر بَرد دشمنِ كينه‌ور اگر يارمندى كُنيدم در اين * ستانيم از اين دشمنِ گشن كين وگر مىنگرديد جنگ‌آزما * مَداريد از اين باز بارى مرا كه بس خرّم است زين سعادت دلم * كه خواهد شهادت شدن حاصلم شما را پس از من از اين بدگمان * نخواهم بُدن هيچ روى امان 235 و ليكن شما رَه غلط كرده‌ايد * به نيكى بَر ايشان گمان برده‌ايد شود روشن آنگاهتان اين سخن * كه ريزيد خونِ سران تن‌به‌تن » از اين در اگر چند گفتى بسى * نگشتند ياور مَر او را كسى « 2 »

--> ( 1 ) ( ب 223 ) . در اصل : بدولت فرود . ( 2 ) ( ب 8 - 237 ) . مختار وقتى سستى و نوميدى ياران خويش را بديد آهنگ برون شدن كرد و كس پيش زن خويش ام ثابت دختر سمره فزارى فرستاد كه بوى خوش بسيار براى او فرستاد ، پس غسل كرد و حنوط ماليد و بوى خوش را به سر و ريش خود زد و با نوزده كس برون شد . ( طبرى 8 / 3410 )