حمد الله مستوفى قزوينى

341

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

خراسان به جنگى مهلّب « 1 » سپرد * روان شد سوى شام آن مردِ گُرد چو آمد به سوى نشابور مرد * از او خازمى « 2 » مُلك درخواه كرد بخواه و به ناخواه بستد ازو * روان شد سوى مرو آن شيرخو 120 چو عبد اللّه خازم آمد ز راه * از او شد مهلّب به دل رزمخواه و ليكن شكسته از آن نامدار * به بصره سوى خان خود رفت خوار بر آن مملكت خازمى يافت دست * به فرماندهى در خراسان نشست هريوى « 3 » نمىبرد فرمانِ او * از آن شهر شد خازمى جنگجو يكى سال محصور ماند آن ديار * نمىشد ظفر از دو رو آشكار 125 سپهبد پيامى فرستاد و گفت : * « چه باشيد چون موش اندر نهفت اگر هستتان مردى و زور و فرّ * نبايد ز « 4 » ما گشت پرخاشخر » هريوى برنجيد و آمد برون * در آن جنگ شد غرقِ درياى خون بر آن شهر شد خازمى « 5 » كامكار * نماندش عدو در خراسان ديار فرستاد و منشور ز ابن زبير * گرفت و بماند اندر اين كار دير استيلاى ازارقه « 6 » بر بصره 130 به بصره ز شيعه يكى نامور * كه نافع بُدش نام و ازرق « 7 » پدر طلبكارِ خون حسين گشت خوار * بَر او گِرد شد لشكرى نامدار ز سردارِ بصره در آن كين كشيد * بسى سروران را بر آن سَر بُريد از او منهزم گشت اميرِ سپاه * برافراشت در بصره نافع « 8 » كلاه

--> - است . ( 1 ) ( ب 117 ) . : مهلب بن ابى صفرة . ( 2 ) ( ب 118 ) . در تمام قسمت‌هاى مربوط به عبد اللّه بن خازم ، در اصل ، حازم ، و حازمى آمده است . ( 3 ) ( ب 123 ) . منسوب به هريو كه صورتى از شهر هرى يا هرات است . ( لغت‌نامه دهخدا ) ( 4 ) ( ب 126 ) . ظاهرا : ببايد ز . ( 5 ) ( ب 128 ) . در اصل : شد حازمى . « منظور ، عبد اللّه بن خازم » . ( 6 ) عنوان . در اصل : استيلاء ارازقه . ( 7 ) ( ب 130 ) . در اصل : نام و ارزق . ( 8 ) ( ب 133 ) . : نافع بن ازرق .