حمد الله مستوفى قزوينى
332
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
روان گشت صفوانِ امّيّه « 1 » خوار * گريزان بشد تا به درياكنار همىخواست كردن ز دريا گذر * شدن سوى صنعا و آن بوموبر 7045 ز قوم مُسلمان عُمَيْرِ وهب * بُدش دوست ، شد نيكيش « 2 » را طلب بَرِ مصطفى كرد خواهش در آن * كه زنهار دادش پيمبر به جان ز سيّد نشان « 3 » كرد درخواه مرد * كز آنَش بود امن از گُرم و درد به دو داد دستارِ خود مصطفى * به نزديكِ صفوان شد آن پاكرا به دو گفت : « بادت بشارت دراين * كه سيّد گذر كرد از كارِ دين 7050 فرستادت اينك نشانِ امان * بيا تا به پيشش رويم اين زمان » به دو گفت صفوان : « نبادا كه او * كند غَدْر و خونم درآرد به جُو » عُمَيْر وَهَب گفت : « جز راستى * نبينند از او هيچكس كاستى حرام است در دين او غَدْر كرد * به گِردِ دَر بد به كارش مگرد محمّد چو پيوستهء خونِ تست * كه از پشتِ خال تو آمد درست 7055 چو كردش خدا پايه زين در بلند * تو بر خود ز كارش چه خواهى گزند نكوخواهِ او باش تا دادگر * ترا نيز پايه كند بيشتر » به گفتارِ او گشت صفوان روان * درآمد به پيش پيمبر نوان نبى گفت : « از دينِ پروردگار * و گر زخمِ شمشيرِ زهر آبدار گُزين كن ز هر دو يكى اين زمان * ببين تا چه خواهى ، زمان يا امان ؟ » 7060 به دو گفت صفوان : « به دو مَه زمان * سزد گر بيابم ز كُشتن امان » نبى گفت : « دادم زمان چار ماه * كز آن پس درآيى به دينِ إله » چو از مصطفى ديد نيكى در اين * پس از مدّتى زو پذيرفت دين * زنِ عِكْرَمه نام امّ حكيم * بُد از كارِ شوهر پُر از ترس و بيم به پيشِ نبى كرد خواهشگرى * كه با او نسازد ز كين داورى ( 150 ) 7065 نبى زو پذيرفت و او شد روان * به مُلك يمن شد ز مكّه نوان
--> ( 1 ) ( ب 7043 ) . صفوان بن أميّة بن خلف . ( 2 ) ( ب 7045 ) . در اصل : ننكيش . شايد : در اينجا نيكى به معنى بخشش ، احسان باشد . نك به : ( فرهنگ فارسى معين . ذيل « نيكى » معناى رديف 4 ) . ( 3 ) ( ب 7047 ) . نشان : علامت ، نشانه ، نشانى ؛ نيز نك بيت 7050 .