حمد الله مستوفى قزوينى

328

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

6960 ز حرمت به پيران بزرگى نمود * به آزرم كارِ جوانان فزود ببخشود بر كودكان و زنان * مكافات بدشان نكرد اندرآن » از اين آب در چشم سيّد بگشت * ز جرمى كه كردند اندر گذشت اگرچه برايشان خداوندگار * ورا داد پيروزى از كردگار كه آن فتح او را پس از جنگ داد * همه مكّيان بنده كردش به داد 6965 وليك از بزرگى عَفُو كردشان * به رسمِ اسيرى بياوردشان نكرد آنچه با ديگران كرد از آن * ببخشيد مال و سر همگنان چو در كعبه مىكرد سيّد نماز * سه مكّى نشستند باهم به راز يكى صخر بن حرب ، حارث دگر ، * كه هشّامِ مخزوميش « 1 » بُد پدر سئم بود عَتّاب ابن اسيد * ز اسلامشان بود گفت و شنيد 6970 چنين گفت حارث : « مرا گر يقين * شود كو به حقّ است در راه دين پذيرم از او دين او بىگمان * نباشم به دل ديگرش بدگمان » « خوشا » گفت عَتّاب : « آن‌كس كه او * بمُرد و نيامدش اين بَد به رُو » چنين گفت صخر : « اندراين كار من * نيارم بد و نيك گفتن سخن كه ناگفته و گفته او را خبر * خدا مىدهد در نهان دربه‌در » 6975 چو آمد پيمبر ز كعبه بُرون * « چه گفتيد » « 2 » گفتا : « بديشان كنون كه نزديك من سربه‌سر روشن است * كه هريك كنون در چه مكر و فن است » بديشان پس آن رازها بازگفت * كه گفتند پنهان از او در نهفت شگفتى بماندند هرك اين شنيد * به دل دين حقّ زاين سخن برگزيد ز عبّاس پرسيد از آن پس رسول : * « كجا كرد خواهم به مكّه نزول ؟ » 6980 به دو گفت : « در خانهء خويشتن * كه زادى ، كنون كرد بايد وطن » چنين داد پاسخ به دو مصطفى : * « عقيل آن كجا كرد بر من رها از آن پس كه كرديم مكّه رها * فروخت آن سرا را به اندك بها » به كوهى كه بودى زبيرِ عوام * زدند خيمه بهرِ خديو انام نشست اندرآن جايگه مصطفى * به كف تيغْ سعدِ عُباده به پا

--> ( 1 ) ( ب 6968 ) . در اصل : محزوميش . ( 2 ) ( ب 6975 ) . در اصل : چه كفتند . چه گفتيد - آنچه گفتيد .