حمد الله مستوفى قزوينى

323

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

عمر شُد روانه بَرِ مُصطفى * كه گيرد به كشتن اجازت ورا شتابيد عبّاس و با همدگر * رسيدند نزديك فخرِ بشر عمر گفت : « صخر است بىزينهار * بگو تا برآرم ز جانش دمار » چنين گفت عبّاس : « من زينهار * ورا دادم ، اى سيّدِ نامدار » 6845 گران بود بر طبعِ سيّد سَخُن * ولى هيچ پاسخ نيفگند بُن عمر خواست گفتن به گوش اندرش * به بر اندر آورد عمّش سرش عُمَر گفت : « اى مهتر نامدار * ز تو نيست راضى در اين كردگار كه خصم خدا و نبى را چنين * حمايت كنى مهرجويى به كين » به دو گفت : « ار از عدّى « 1 » او را گهر * بُدى جهد كردنت زين بيشتر 6850 ولى چون‌كه هست او ز عبد المناف * از آن مىكنى ياد جنگ و مصاف » بدان تا نگردد دراز اين سَخُن * پيمبر براين‌گونه افگند بُن كه : « زنهار عم پيش من نيست خوار * برو اى عمّ امشب ورا گوش‌دار » « 2 » ببردش بَرِ خويش عبّاس زود * به نزديكِ او صخر آن شب غنود به شبگير بردش به پيشِ رسُول * وز اين صخر دين كرد از وى قبول ( 146 ) 6855 نبى گشت دستور تا او به راه * به مكّه شود باز از آن جايگاه چنين گفت عبّاس با مصطفى * « به مكّه درون صخر بُد پيشوا كنون چون پذيرفت اين پاك دين * چه باشد فزونى مر او را دراين ؟ » نبى گفت : « هركس كه در خانِ او * رود ، در پناهش بود جان او » به عبّاس فرمود : « او را به راه * بدار و براو بگذران اين سپاه 6860 كه بيند سپه چند داريم و چون * حكايت كند زاين به مكّه درون » به جايى كه ره بُد شد تنگنا * نگه‌داشت عبّاس آنجا ورا گذشتى سپه زُو گُروها گروه * ز اقوامِ اعراب جنگى چو كوه چنين تا سپه پنج‌باره هزار * گذشتند در پيشِ آن نامدار ز هريك كه كردى براو برگُذر * ز عبّاس پرسيد هر در خبر 6865 به دو گفت عبّاس : « قوم فلان * كه در حكم پيغمبر است اين زمان » ز انصار و قوم مهاجر سپاه * پس از ديگران اندر آمد به راه

--> ( 1 ) ( ب 6849 ) . در اصل : از ار عدى . ( 2 ) ( ب 6852 ) . گوش داشتن : مراقب و مواظب بودن ، نگهبانى كردن از كسى .