حمد الله مستوفى قزوينى

324

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

شمارِ سپه پنج‌باره هزار * همه تن پُر از آلتِ كارزار نشسته بر اسپانِ تازىنژاد * كه بُردى گِروگاهِ پويه ز باد پيمبر فروزان ميانِ سپاه * چو بر چرخ ز انجم به شب روىِ ماه 6870 چو صخر آن همه ساز و ترتيب ديد * به عبّاس از اين در سخن گستريد : « شد اين خويشِ تو پادشاهى بزرگ * كه دارد بدين‌سان سپاهى سترگ » چنين پاسخش داد ك : « و نيست شاه * كه هست اين گزيده رسُولِ إله » سوىِ مكّه شد صخر از آن پس روان * بر او گِرد گشتند پير و جوان چنين گفت : « اينك محمّد رسيد * سپاهى كه هرگز چنان‌كس نديد 6875 شدم من به دست عمِ « 1 » او اسير * پذيرفتم از بيم دين ناگُزير نداريم پايابِ آن مردمان * ببينيد تا چيست راى اين زمان ؟ » بپرسيد هركس : « چه چاره كنون * اگر دست شويد محمّد به خون ؟ » بگفتا : « هر آن‌كس كه در خانِ من * درآيد ، بود در امان بىسخن » بگفتند : « در خانِ تو اين زمان * نگنجند « 2 » صد يك از اين مردمان 6880 چنان بُرد بايد در اين كار چار * كه ايمن شويم جمله از كارزار » چنين گفت : « كس پيشدستى به خون * مسازيد تا خود شود كار چون از آن پس هرآن‌كو در آوردگاه * توان گشت او از عدو رزمخواه » گزيدند و دادند سازِ نبرد * به هر كوچه چندى از آن گِرد كَرد كه دارند آن جايگاه را نگاه * نمانند دشمن شود رزمخواه 6885 ز قوم بنى بكر و ديگر گروه * كه مأوايشان بُد در آن دشت و كوه سپاهى گزيدند رزم‌آزما * به كوهِ عَرَفّات « 3 » بودى به پا كه گر جنگ جويد نبى با سپاه * پس از او بگيرند ايشان به راه و گر او نجويد نبرد ، آن سپاه * مگردند از مؤمنان رزمخواه خدا كرد آگه نبى را از اين * بگفتش : « مكن پيشدستى به كين 6890 اگر جنگ جويند ، جنگ‌آزما * و گر دين پذيرند رهشان نما » نبى گفت تا شد زبيرِ عوام * به شرقىِّ شهر و گُروهى تمام

--> ( 1 ) ( ب 6875 ) . در اصل : بدست غم او . ( 2 ) ( ب 6879 ) . در اصل : نكنجيد . ( 3 ) ( ب 6886 ) . عرفات . به ضرورت وزن شعر به تشديد فاء خوانده شود .