حمد الله مستوفى قزوينى
322
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به ره صخر از دور آتش بديد * به پيش بُدَيْل اين سخن گستريد كه : « اين آتش بىشمار آنِ كيست « 1 » * و گر بدگمانيست ، تدبير چيست ؟ » به دو يار او گفت : « باشد عرب * برافروخته آتش اين تيره شب » به دو صخر گفتا : « عرب اين زمان * نسازد به ره برگُذر بىگمان 6820 كه در موسم آن مردمان را رحيل * بود ، نيست اكنون به رفتن دليل برآنم محمّد كشيد « 2 » اين سپاه * وليك او ندارد چنين دستگاه كه اين لشكرى جنگى و بىمَراند * تو گفتى ز مردى زمين مىدرند » طلايه در آن شب عُمَر بُد به راه * نگهبان شبِ تيره پيش سپاه گذر كرد عبّاس در شب بر او * عُمَر كرد از حال او جُستوجو 6825 ز خود داد عبّاس او را خبر * عمر داد از پيش خويشش گذر چو عبّاس از پيش عُمّر گذشت * برآن هر دو افتاد بر طَرْفِ دشت كه بودند باهم در آن گفتوگو * وز آن لشكر گشنشان جستوجو بدانست عبّاس آوازِ صخر * چو بودى از آن پيش همراز صخر برفت و بديد و گرفتش كنار * سخن كرد از حالِ او خواستار 6830 به دو صخر گفتا : « به پرسش به راه * ز مكّه رسيدم بدين جايگاه » به دو گفت عبّاس ك : « ين مُصطفاست * بدين لشكر او جنگجو از شماست سپه راست امشب طلايه عُمَر * كه دشمن ندارى از او سختتر بيا بر پسِ اين شتر برنشين * و گرنه ز تو جنگ جويد ز كين كه گر زآنكه بىزينهارت به راه * ببيند ، كند در زمانت تباه » 6835 نشست از پسِ آن شتر صخر زود * روان گشت عبّاس پويان چو دود چو پيش عمر رفت گفتا عمر : * « سپاسم ز يزدانِ پيروزگر كه ديدم چنين صخر را دستگير * به دست مسلمان بزارى « 3 » اسير » به دو گفت عبّاس : « زنهاريست * نه اندر خور كشتن و خواريست » عُمَر گفت : « عمّ رسول خدا * چنين گويد ، از وى ندارم روا 6840 كسى را كه او دشمن ايزد است * دهى زينهار ، اين بغايت بد است »
--> ( 1 ) ( ب 6817 ) . در اصل : شمار اين كيست . ( 2 ) ( ب 6821 ) . در اصل : محمد كشند . ( 3 ) ( ب 6837 ) . در اصل : بزآرى .