حمد الله مستوفى قزوينى
318
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
سزد گر مكافات يابند از « 1 » اين * بخواهى از آن قوم بدعهد كين » نبى گفت : « از اين كارتان كردگار * دهد برترى و شود خصمزار و ليكن نفرمود من رزمخواه * شدن خواهم از دشمن تيره راه بدان تا نباشد عدو را خبر * نگردند در كار خود چارهگر » 6735 وزآنرو قريشى به مكّه درون * از اين بيمشان جان و دل گشت خون كه سيّد نبادا به پيكارشان * سپاه آرد و جويد آزارشان رفتن ابو سفيان به رسالت پيش رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم نشستند باهم قريش اندراين * براين كار شد صخر از ايشان گزين كه آيد به پوزش به پيش رسول * مگر عُذر آن غَدر گردد قبول كند عهد و پيمان كند استوار * فزايد « 2 » به وعده درون روزگار 6740 بشد صخر بن حرب مانند باد * رخ از مكّه سوىِ مدينه نهاد نبى را از اين كرد آگه خدا * به دو گفت : « كامش مگردان روا » از آن پس در آن شهر [ شد ] « 3 » صخر خوار * نشد ملتفت كس بدان نابكار سوى خانهء دختر خود شتافت * بر رَمْلَه جفتِ نبى راه يافت نهالى بُد افگنده آن جايگاه * كه بر وى نشستى رسولِ إله 6745 درآمد ز در صخر و بر وى نشست * ز غيرت فراكرد آن دخت دست ز زيرش چنان سخت بيرون كشيد * كز آن صخر را رنج و زحمت رسيد به دختر چنين گفت ك : « اى پُرجفا * چرا اينچنين گشتهاى بىوفا ؟ نه آزرم بودت نه شرم از پدر * كز اينسان كشيدى ز زيرم به در بخيلى بدين پايه از هيچكس * نبود و نباشد ز پيش و ز پس » 6750 به دو دخترش گفت ك : « اى تيره را * نشيند براين جايگه مصطفى تو چون مشركى ، بىگمانى پليد * نشايد برآنجا ترا آرميد » دُژم شد دل صخر از دخترش * برنجيد و آمد برون از برش ( 144 )
--> ( 1 ) ( ب 6731 ) . در اصل : يابيد از . ( 2 ) ( ب 6739 ) . در اصل : فرايد . ( 3 ) ( ب 6742 ) . [ شد ] در اصل نيامده . خوار : بىسروصدا ، يواش ، آهسته ، به آرامى .