حمد الله مستوفى قزوينى
268
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
بدانسان كه رفتند قوم نضير * شوند اين گُره نيز هم ناگزير » نبى گفت : « بر حُكم پروردگار * شما را برون آورم از حصار » بگفتند : « 1 » « از مردمانِ شُما * سزد بُو لُبابَه فرستى به ما كه هم دوستِ ما است و هم يارِ تو * كز او بازدانيم كردار تو » 5680 به حُكم نبى بُو لُبابَه « 2 » برفت * به پيش جهودان شتابيد تفت بپرسيد از آن حصن از وى جهود * كه : « ما را محمّد چه خواهد نمود ؟ » بديشان در اين كار پاسخ نگفت * به يك دستِ خود ريش خود را گرفت بماليد دستِ دگر بر گُلو * كه : خواهد سرانتان ببرّيدن او براين آيت آمد بَرِ مصطفى * مگرشان كند او ز كُشتن رها 5685 به حكم پيمبر از آن پس جهود * برون آمد و خواهش از وى نمود كه : « با ما نكويى كُن اى نامدار * چو بر نيك و بد گشتهاى كامكار » نبى گفت : « بر حكمِ سعد معاد * كه مير شما بُد ، كنم حكم ياد » پسنديد قوم جهود اين سخن * بَرِ سعد رفتند از آن انجمن ببردند او را بَرِ مُصطفى * مگرشان كند او ز كشتن رها 5690 ولى سعدشان داد سرها به باد * به سيّد چنين گفت سعدِ معاد كه : « مردانشان كُن همه بر هلاك * زن و بچّه و مال بردار پاك » دعا كرد او را در اين مصطفى * كه : « اين حكم كردى به قولِ خُدا » جهودان از اين گفته چندى به راه * گريزان برفتند از آن جايگاه پس آن ديگران را ببستند دست * بدند هشتصد مرد موسىپرست 5695 ببُردند اموالشان آنچه بود * سوىِ شهر رفتند از آن ديه زود به حكم نبى كَندهاى بهرشان * بكندند وز آن بهره شد زهرشان على رفت پيش و زبيرِ عوام * كشيدندى از جانشان « 3 » انتقام
--> ( 1 ) ( ب 5678 ) . در اصل : نكفتند . ( 2 ) ( ب 5680 ) . « پس حقّ ، تعالى ، آيت در حقّ ابو لبابه فروفرستاد ، قوله تعالى : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » [ قرآن كريم ، سورهء مباركهء انفال ، آيهء 27 ] ، ( سيرت رسول اللّه ، ص 753 ) . ( 3 ) ( ب 5697 ) . در اصل : از خانشان .