حمد الله مستوفى قزوينى

269

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

پس از كشتن افگندى اندر مغاك * ز قوم قريظى جهان « 1 » گشت پاك بسى را صحابه به جان جُست امان * كه باشند غلامانشان آن زمان ( 123 ) 5700 صحابى يكى بود ثابت به نام * ز انصار مردى گُزين و هُمام جهودى بر او داشت منّت به جان * ورا خواست از مصطفى آن زمان ببخشيد خونش به دو مصطفى * ورا كرد ثابت به زودى رها ز ثابت همىبازپرسيد مرد : * « فلان و فلان را محمّد چه كرد ؟ » چو گفتى : « تبه كرد » ، گفت آن جهود : * « مرا نيز بايد تبه كرد زُود 5705 كه من زندگانى پس از همرهان * نخواهم كه يابم به خُرّم جهان » تبه كرد ثابت ورا در زمان * بمُرد و بپيوست با همرهان به ذى قعده زآن مردمان جهود * برآمد از اين‌سان به خورشيد دود زنان را ز كُشتن نبى عفو كرد * مگر از يكى زن برآورد گرد كه بر مؤمنى سنگ زد از حصار * بدان سنگ او را تبه كرد زار 5710 پيمبر پس آن خواسته سربه‌سر * ببخشيد بر مؤمنان دربه‌در رفتن رسول ، عليه السّلام ، به غزو بنى لحيان به سالِ ششم يافت سيّد خبر * ز اقوام لِحْيان برگشته سر كه بر كوههاى مدينه مُقام * گرفتند آن مردمِ خويشكام چو احوالِ دشمن پيمبر شنيد * در او كينِ آن شش كس آمد پديد كه اندر رجيع آن جفاپيشگان * به دست هُذَيْلى بكشتندشان 5715 بشد نابيوسان « 2 » به پيكارشان * بكوشيد « 2 » از كينه در كارشان نكردى رها تا ز كارش خبر * بَرَد كس بدان قوم برگشته سر ولى آگهى يافت زاين آن سپاه * گريزان ز بيمش روان شد به راه پراكنده گشتند در كُوه و در * نماند اندر آن مرز از ايشان اثر نبى چون رسيد و عدو را نديد * بناچار سوى مدينه كشيد

--> ( 1 ) ( ب 5698 ) . در اصل : قريضى جهان . ( 2 ) ( ب 5715 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ كوشند ؛ نابيوسان : ناگهانى ، بدون خبر و اطّلاع ، دفعتا ، غير مترقّب .