حمد الله مستوفى قزوينى
مقدمهء مصحح 7
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
« حلوانيان ( حلاويان ؟ ) اصلشان از شهر حلوان است . مردمى صاحب جاه و عملپيشهاند . از ايشان شمس الدّين ابو الحارث ، جدّ مادرى پدرم ، مدّتى والى رى بود و نعمت وافر داشت . » « 1 » بنابراين نام كامل مورّخ نامدار قرن هفتم و هشتم به اشهر اقوال عبارت است از : حمد اللّه ( حمد ) بن تاج الدّين ، ابى بكر بن زين الدّين احمد ( حمد ) بن امين الدّين ابى نصر مستوفى قزوينى . وى از اعضاى خاندان مشهور « مستوفيان » قزوين است كه نسبشان به تصريح خود حمد اللّه در مواضع متعدّد ، به حرّ بن يزيد رياحى ، سردار مشهور و آزادهء عرب مىرسد . جدّ اعلاى او [ به اصطلاح خودش ، چهاردهم پدرش ] فخر الدّوله ، ابو منصور كوفى است كه در سال 223 هجرى به سركردگى سپاهيان عرب به قزوين آمد . تمامى پسران ابو منصور كوفى نيز لقب « فخر الدّوله » داشتهاند . دورهء امارت اين « فخر الدّوله » ها از جانب خلفا بيست و هشت سال به طول انجاميد . در سال 251 هجرى ، كه دوران استيلاى الدّاعى الى الحقّ ، حسن بن زيد علوى بر عراق عجم آغاز شد ، خاندان فخر الدّوله از وى اطاعت كردند . چندى بعد هم كه موسى بن بوقا به فرمان معتزّ خليفه ، حسن بن زيد علوى را از آن نواحى بيرون راند ، اين خانواده مجدّدا سى و هشت سال ديگر از جانب خلفا در قزوين حكومت كردند ؛ يك چند نيز الياس بن احمد ، برادر امير اسماعيل سامانى ، حكمران اين سامان شد و چندان هم حكومتش ديرپا نبود ، مجدّدا دوازدهمين جدّ حمد اللّه ، يعنى فخر الدّوله ، ابو على ، به مدّت بيست و هفت سال بر آن ديار ( قزوين ) حكومت كرد . در دوران سلطهء ديلميان ( 321 ه . ) خاندان مستوفى باز هم از جانب ديالمه صد سال ديگر حكمران قزوين بودند . در سال 420 هجرى ، كه سلطان محمود غزنوى بر عراق مستولى شد ، جدّ نهم حمد اللّه ، ابو منصور فخر الدّوله درگذشت و كاراستى ، نديم سلطان محمود ، به حكومت آن سامان منصوب شد و پسر خردسال ابو منصور ، يعنى زين الدّين ابو نصر ، لقب و سمت استيفا گرفت . از اين به بعد بود كه اين خاندان به « مستوفيان » معروف شدند . جدّ دوم حمد اللّه ، يعنى امين الدّين نصر ، كه مدّتى مستوفى عراق بود ، از شغل ديوانى كناره جست و « در پيرى توبه كرد ، به حجّ رفت و روزگار بر طاعت موزّع كرد » و در زىّ متصوّفه درآمد و همانگونه كه از تاريخ گزيده نقل شده ، به رهنمايى شيخ نور الدّين به هنگام درگيرى
--> ( 1 ) . تاريخ گزيده ، مصحّح دكتر نوائى ، ص 801 .