حمد الله مستوفى قزوينى

37

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سروش گزيده بَرِ مصطفى * به كوه حرى داد مژده ورا 645 به دو گفت : « بر تو هزار آفرين * ز پروردگارِ زمان و زمين درودت فرستاد يزدانِ پاك * رسولِ خدائى در اين تُوده خاك » پيمبر بترسيد « 1 » چون اين شنيد * به زودى بَرِ تيغِ آن كُه دويد گمانش چنان بود ديوانه شد * ز عقل و خرد پاك بيگانه شد به دل گفت : « خود را به زير افگنم * نهال حياتم ز بُن بركَنَم 650 كه مُردن ز ديوانگى بهتر است * خوشا آن‌كه عقلش شده رهبر است » چو خود را درافگند از آن كوهسار * فرشته گرفتش به بر استوار نماندش كه افتد از او بر زمين * نگه‌داشتش جبرئيل امين چنين گفت آنگاه با مصطفى : « 2 » * « مترس ! اى گزيده رسولِ خدا كه يزدان فرستاد بر تو درود * رسالت « 3 » ز حقّ بر تو آمد فرود 655 چو كردت گزين كردگار جهان * به شكرانهء آن كلامش بخوان » به دو گفت سيّد : « چه خوانم كنون ؟ * چو خواندن ندانم به گيتى درون » بياموخت « اقْرَأْ » به دو جبرئيل * به پنج آيه زآن سوره گشتش دليل بشد جبرئيل و بيامد نَبى * همىخواندى آن سُوره را از نُبى تنش لرزلرزان و رخ چون زرير * نه در دل قرار و نه در طبع وير 660 به پيش خديجه بگفت اين سَخُن * كه : « اندر رسالت فگندند بُن » خديجه بپرسيد ك « اى پاك شوى * چه فرمودت اندر رسالت ؟ بگوى » به دو گفت : « چيزى از آن درنگفت * چو بودم دل از بيم با خوف جفت » از آن پس دراو كرد سرما اثر * بخُفت و درآورد جامه به سر در آن شهر بُد نامدارى گُزين * كه بر دينِ عيسى بُدش آفرين 665 ورا خواندندى وَرَقَّه « 4 » به نام * چو نَوْفَل پدر مهترى از انام پسر عمّ آن بانوى نامور * نيايش اسد و از قُصَىّ بُد گهر ( 24 ) به دانندگى بود مشهورِ شهر * ز هر دانشى بود با حظّ و بهر

--> ( 1 ) ( ب 647 ) . در اصل : ببرسيد . ( 2 ) ( ب 653 ) . در اصل : يا مصطفى . ( 3 ) ( ب 654 ) . در اصل : زسالت . ( 4 ) ( ب 665 ) . ورقة بن نوفل . كه در اينجا به ضرورت رعايت وزن شعر به تشديد قاف بايد خواند .