حمد الله مستوفى قزوينى
مقدمه 15
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چو طبعى شناور نباشد در آن * نيارد نمودن دليرى بر آن 280 كه در راهِ نظم است چندين بُحُور * سخنگو چو غوّاص سازد عبور از او شعر چون گوهرِ شبچراغ * برآرد ، كند تازه از وى دماغ رديف و قوافى حسن در حسن * به معنىّ باريك رانَد سخن ز ترصيع و ايهام و حُسنِ خيال * ز لفّ و ز نشر و ز لطفِ مقال ( 7 ) ز تجنيس و موقوف و مهمل به قدر * ز رَدُّ العَجُز آمده سوىِ صدر 285 برد هريكى را به جايى به كار * به نوعى لطيف و خوش و آبدار سخنگو چو بر مركبِ طبعِ خويش * نهد زين و گيرد رهِ نظم پيش ز بهر يكى نكتهء آبدار * نه آرام يابد ، نه صبر و قرار به شرق و به غرب و شمال و جنوب * رود در پىِ لفظ و معنىّ خوب چنين تا بيارد ز دانش به چنگ * نيابد ضميرش به جايى درنگ 290 ولى نثر را هست ميدان فراخ * تواند در او هركسى ساخت كاخ نبايد در او برد بسيار رنج * چو وزنى ندارد ، تو ز اين در مرنج چو نظم اينچنين گوهرى بُد شريف * مرا بودى از گاهِ طفلى حريف به حكم « و خير جليس مدام » * دلم از كتب جُست همواره كام بُدى ميل طبعم به سوى كتاب * نمودى تأمُّل ز هر فصل و باب 295 به خواندن دل و جان برافروختى * همى وام دانندگى توختى چنين تا ز شهنامه شد بهرهمند * نديدم بر آنگونه شعرى بلند به صورت شده عينِ ماءِ معين * به معنى شده محض دُرِّ ثمين به صورت حكاياتِ آن دلگشاى * به معنى رواياتِ آن جانفزاى به صورت به خواندن همه دلپسند * به معنى به دانش همه سودمند 300 به خوبى شده رشكِ خلدِ برين * به پاكى شده غيرتِ حورِ عين به رفعت گذشته به قدر از سپهر * سخنها فروزان از او همچو مهر گهرهاىِ پرورده در بحرِ فكر * ز دفتر فروزان به معنىِّ بكر چه بحرى ، پر از پاكْ دُرِّ خوشاب * شده از روانىّ او آب آب و ليكن تبه گشته از روزگار * چو تخليط رفته در او بىشمار