شرف الدين على يزدى

37

ظفرنامه ( فارسى )

بگريد . آدم بر او رحم آمد و گفت يا رب العزّة ، عمر او چند است ؟ فرمود كه شصت سال . آدم - عليه الصلاة و السّلام - چون عمر او را كوتاه ديد بر او رحمت كرد و گفت من از عمر خود به او چهل سال بخشيدم . حق سبحانه و تعالى بدان هبه رضا داد و او را معلوم بود كه عمر او هزار سال است . پس چون آدم به نهصد و شصت سال رسيد ملك الموت حلقهء اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ « 1 » بر در كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ « 2 » زد كه اى دير نشسته ، وقت آن است كه جاى يك چند به نوخاستگان پردازى . آدم جواب فرمود كه هنوز از عمر من چهل سال باقى است . گفت نه به داود بخشيدى . انكار كرد و گفت مرا از اين بخشش خبرى نيست . ملك الموت به فرمان حق - جل جلاله - بازگشت . بارى تعالى به كمال كرم عميم داود را چهل سال ديگر عمر بخشيد و آدم را نيز مهلت داد تا هزار سال تمام كرد و رجوع هبه - كه در شرع جايز است - از اينجا گرفته‌اند . و در صحف الهى كه به شيث نبى فرود آمد حكم شد كه چون بنى آدم با يكديگر عهدى كنند يا معامله‌اى ، بايد كه دو گواه عادل حاضر باشند و تذكره‌اى بدان بنويسند تا بعد از آن انكار نتوانند كرد . چون عمر آدم هزار سال تمام شد ، ملك الموت به وظيفهء خود قيام نمود . شيث - عليه السّلام - بر او نماز گزارد و چون عمر شيث به سيصد و پنجاه سال رسيد ، وحى به دو نازل شد و عمر او نهصد و دوازده سال بود . بعد از شيث تا به ادريس - عليهما السّلام - هيچ‌پيغمبرى نبود و چون آدم از عالم فانى رحلت نمود ، حوّا بعد از يك سال ، به روايتى بعد از سه روز ، وفات كرد و شيث كه خليفه و وصى بود او را در جوار آدم به هند دفن كرد و نوح در زمان طوفان ، ايشان را در كشتى درآورد و بعد از طوفان در كوه ابو قبيس از ولايت مكّه و به روايتى در بيت المقدس و به روايتى در نجف كوفه دفن كردند 23 . و آدم - عليه السّلام - را چهل و يك فرزند بود : بيست و يك پسر و بيست دختر . از آن جمله سه پسر را نام مسطور است قابيل و هابيل و شيث ؛ و شيث لفظ سريانى است به معنى هيبة اللّه و بنى آدم دو گروه شدند بعضى

--> ( 1 ) . يونس / 25 . ( 2 ) . آل عمران / 185 .