ملا محمد مومن كرمانى
102
صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى )
بر ديوار باغى كه نزديك سراپرده شاهى بود ، سوراخ تنگى كرده ، سر خاندانقلى بيگ را از سوراخ بيرون آورده و طنابهاى محكم بر سر و گردن او بستند ، و سر ديگر طناب را بر دو گاو بسته ، و چوب به گاوها زدند ، سر خاندانقلى بيچاره با بيشتر اعصاب و عروق آن كنده شد . . . » « 1 » مرحوم
--> ( 1 ) - روايتى در پاريز هست كه نادر شاه از طريق دهشتران و قريهء گستويه كه مغرب پاريز است به كرمان آمده ( با آمدن از طريق آباده مطابقت دارد ) . اين روايت محلّى مىگويد كه در كنار درخت سرو كهنسال گستويه ، مردى از زارعين به نادر شكايت كرد كه پيشكاران حاكم كرمان ، او را مبلغى - گويا 5 قران فقط ! - به ناحق جريمه نمودهاند . نادر به او گفت : حق اين بود كه به حاكم شكايت مىكردى . كشاورز گفت : شكايت كردهام ولى او جوابى مناسب نداد و مرا تهديد كرد . نادر گفت مىبايست به حاكم بگوئى كه به پاىتخت رفته و به نادر شكايت خواهى كرد . زارع گفت : اين حرف را هم زدم و گفتم كه از نادر حكم خواهم آورد ؛ ولى جواب داد كه نه تنها حكم نادر ، بلكه اگر خود نادر را هم بر گردن گذارى و بياورى - پولى به تو باز نخواهد گشت ! نادر فرمان داد كه اين كشاورز همراه اردو شود . ظاهرا نادر از حاكم كرمان قبلا نيز رنجيده خاطر بوده و دنبال بهانه مىگشته است . چون نادر نزديك شهر كرمان رسيد و حاكم به استقبال آمد ، نادر زارع را خواند و بر دوش زارع نشست ، و به محض اينكه حاكم پيش - باز آمد ، به او گفت : - اين مرد را مىشناسى ؟ حاكم شصتش خبردار شد . نادر گفت شايد گمان مىكردى كه نادر خواهد مرد و ديگر به كرمان نخواهد آمد . اكنون نتيجهء خيال خود را خواهى ديد . . . » و آنگاه او را به مجازات فوق محكوم ساخت . بنابراين بايد دلائلى براى قتل خاندانقلى بيگ از اين نوع جست ، آن هم آن قتل وحشتناك . آن مجازات را در كرمان منتر كردن نوشتهاند . ( حواشى تاريخ كرمان ، چاپ سوم ، ص 670 ، و خاتون هفت قلعه ) . حدس من اين است كه محمد بيگ نكهت هم كه عنوان « بيگ » دارد از همين خانوادهء بيگهاى كرمان بوده كه در ماجراهاى نادر كشته شده است . بهگوان داس هندى در تذكرهء خود گويد : « محمد بيگ نكهت ، از رؤساى كرمان ، به درستى فهم و رسائى طبيعت موصوف بوده ، نادر شاه به سببى ، ( شايد هم بىسببى ؟ ) به قتل رسانيد . از اوست : به خضر رشك مبر كآب زندگى دارد * به او حلال ، كه او تاب زندگى دارد » ( سفينه هندى ، چاپ پتنه ، ص 220 ) -