اقبال يغمايى ( گردآورنده )

59

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

سواران خود پخش كند و به او گفت بايد نيمه‌شب ، در تاريكى و سكوت سيد را از شورين بيرون ببرد و ميان راه بروجرد تلف نمايد ، سردار شير محمد خان سيد را بر قاطرى نشاند پاهايش را زير شكم قاطر با طنابى به هم بست و همه به راه افتادند . خطيب آزاده كه به آنچه خدا خواسته بود تسليم شده بود زبان به اعتراض نگشود و با سبحه‌اى كه داشت ورد و ذكر مىخواند . چون مسافتى پيش رفتند سحرگاه به دهى رسيدند . شير محمد خان نيت كرد وى را بكشد . چون هنوز از همدان بسيار دور نشده بودند ترسيد . دگربار به راه افتادند و پس از مدتى به دهى واقع در يك فرسنگى ملاير رسيدند . شير محمد خان به يكى از سوارانش كه مردى بلند اندام و زورمند بود گفت كه نيم‌شب سيد را راحت كند . چون همه خفتند وى به جايگاه سيد جمال رفت . گوشه‌اى كمين كرد و پنهان به وى نگريست . ديد كه وى به صدق و ارادت با خدا راز و نياز مىكند و قرآن مىخواند . بيمناك و پشيمان بازگشت و به شير محمد خان گفت : من هرگز دستم را به خون اين سيد بىگناه خداپرست نمىآلايم . دروغ گفته‌اند كه بابى و دشمن پيغمبر است . اين بهتانى عظيم است . شب ديگر شير محمد خان سه نفر ديگر از سوارانش را به خفه كردن سيد مأمور كرد و به ايشان وعده داد كه اگر مأموريت خود را انجام دهند به هركدام مبلغى پول و اسبى و خلعتى مىدهد ، آنان پذيرفتند و نيمه‌شب به اتاق ويرانى كه سيد را در آن به بند كشيده بودند رفتند و در كمين نشستند . ديدند كه وى با خضوع و خشوع تمام سر به سجده نهاده و چون سر برداشت به تلاوت قرآن پرداخت خود سردار نيز از پى ايشان رفت و همچنان ديد . چون سيد بزرگوار سردار و مأمورانش را ديد گفت : اى سردار ، تو قاتل من نيستى ؛ بيهوده خودت و مرا آزار مده . من چهرهء كشندهء خود را به خواب ديده‌ام و خوب به خاطرم مانده . آنگاه شمه‌اى از خدماتى را كه در راه بيدارى خلق ستمديدهء ايران كرده بود بيان كرد و گفت چرا شاه به كشتن او تصميم كرده است .