اقبال يغمايى ( گردآورنده )
پيشگفتار 8
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
و مادرش ، و ساير افراد حرم او نيز شركت داشتند » . چون سفر ابن جبير مصادف با ايام خلافت الناصر لدين اللّه بوده است ، و او در جايى ديگر ، صحبت از يكى از كارهاى عجيب ديگر اين خليفه نيز مىكند ، « 1 » بنابراين بايد همين خليفه - كه چهل و شش سال و 11 ماه خلافت كرد و در 622 ه / 1225 م . درگذشت درين مجلس حضور يافته باشد . « 2 » من وقتى اشاره ابن جبير را دربارهء اينكه خليفه ناصر ( خليفهاى كه شبانه ناشناس به خانهء زن شوهردار مىرفت ) و مادرش و ساير افراد حرم او به مجالس وعظ ابن جوزى مىرفتهاند ، خواندم ، متوجه شدم كه ميزان قدرت بيان تا چه پايه است ، و باز پى بردم چرا - در آنوقت كه سيد جمال اصفهانى را در لرستان تحويل امير افخم مىدهند و مشير السلطنه از طهران تلگراف مىكند : « به وصول اين تلگراف ، مشار اليه را راحت كنند و مراتب را سريعا اطلاع دهند به عرض برسد » چهگونه بود كه عروس امير افخم ، يعنى قمر السلطنه ، دختر مظفر الدين شاه و خواهر همان محمد على شاه - كه بايد مراتب به عرضش برسد - « سوگند ياد مىكند كه اگر مويى از سر سيد كم كنند ، از احتشام الدوله طلاق مىگيرد و آن خانواده را ترك مىكند » . اين زن - همسر احتشام الدوله دختر امير افخم - بانويى خداترس و متدين و پاكاعتقاد بود و تنها آوازهء وعظهاى سيد را شنيده بود ، ولى در مجالسش حضور نيافته بود - با همهء اينها دو تلگرام طلب عفو به محمد على شاه مخابره كرد كه هردو بىجواب مانده كار سيد تمام مىشود . « 3 »
--> ( 1 ) - رجوع شود به مقالهء نگارنده در « يادنامهء استاد محيط طباطبائى » ( 2 ) - و اين ابو الفرج ، جد آن ابو الفرج بن الجوزى است كه سعدى از قول او گويد : « چندانكه مرا شيخ اجل ابو الفرج بن الجوزى رحمه اللّه ترك سماع فرمودى و بخلوت و عزلت اشارت كردى ، عنفوان شبابم غالب آمدى و هوى و هوس طالب . . . » ( سعدىنامه ، مقالهء قزوينى ص 781 ) ( 3 ) - در مقدمه كتاب حاضر ، ترتيب قتل سيد ، به قول آنها كه اهل البيت بودهاند به صورتى خاص نقل شده و لا بد از حقيقت دور نيست . اما از آنجا كه هيچ روايت تاريخى را نبايد كنار گذاشت ، مخصوصا اگر راوى آن مورخ سادهدل پاكنيتى مثل ناظم الاسلام ، و آن هم همشهرى مخلص ، باشد . به نقل آن روايت مىپردازم : « . . . امروز مسموع افتاد كه مرحوم سيد جمال ، شب قبل از مقتول شدنش در بروجرد ، به زندانبان گفته بود : ديشب خواب ديدم خدمت جد بزرگوارم رسيدم و آن حضرت فرمود دو شب ديگر مهمان من مىباشى . پس بنابراين خواب ، من امروز خواهم مرد ، اين زنجير را از گردن و اين كند را از پاى من بردار ! سجان ( زندانبان ) به گمانش آقا اين كلام را براى اين فرموده كه از قيد رهايى جويد . مىگويد شما سلامتيد و صحت و تندرست ، بر خواب اعتمادى نيست . آقا مىگويد : پس من توقعى ندارم ، و گويا مقدر شده است مثل جدم موسى بن جعفر از دنيا بروم . زندانبان