اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 9

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

اين نكته كه از درون خانهء محمد على شاه ، نواى مخالف قتل سيد جمال برمىخيزد ، يا از درون قصر جدش ناصر الدين شاه ، صداى شكستن قليان‌ها توسط زنان حرم - در واقعهء رژى - به گوش مىرسد ، يا در كاخ الناصر لدين اللّه ، خليفهء عباسى ، مادرش او را وادار به استماع خطابه‌هاى ابن جوزى مىكند ، ما را به تأمل وامىدارد . تأمل در اينكه چه قدرتى هست ما فوق اين قدرتها ، كه از درون ، آنها را وادار به تسليم ساخته است . اين در حقيقت نيروى وعظ و خطابه است ، وعظ و خطابه‌اى كه وقتى با ايمان همراه باشد ، از فراسوى ديوارهاى آهنين ، از فراز برج‌هاى بلند ، از پشت درهاى گل‌ميخ‌دار طلاكوب ، و از پردهء صماخ گوشهاى بىتفاوت مىگذرد ، و آنجا كه بايد اثر كند مىكند . « 1 » يك نيروى درونى هست كه نيروهاى بيرونى نمىتوانند آن را مهار كنند .

--> گريه مىكند . درين اثنا جمعى از آدم‌هاى حسام الملك وارد شده ، و دستمالى را تر كرده ، به زور در دهن سيد گذارده ، با سمبهء تفنگ آن را به حلق سيد مىكنند و نگاه مىدارند تا روحش به شاخسار جنان پرواز مىكند ، رحمة اللّه عليه و لعنة اللّه على قاتليه ، اللهم العن قتلة آل محمد صلع . . . » ( تاريخ بيدارى ، ج 3 ص 231 ) بنده نگارنده اضافه مىكند كه روايت ناظم الاسلام از جهت كاربرد سمبهء تفنگ ، با آب و هواى آن‌روز و طبيعت لرستان موافقتر است ، و اللّه اعلم بحقايق الامور ! ( 1 ) - من مىدانم كه رفتن خليفه ناصر به مجلس ابن جوزى نيز از نوع اظهار علاقه محمد - على شاه به سيد جمال اصفهانى است كه درشكه مىفرستد دنبال سيد ، و سيد « با پسرش محمد على ، به نياوران مىرود و با شاه ملاقات مىكند » ( و كاش آن محمد على ، كه همين سيد محمد على جمال‌زاده استاد بزرگوار امروز خودمان باشد - خاطرات آن‌روز و قباله‌بخشى شاه را دقيقا مىنوشت ، خودش يك كتاب مىتواند شود - سيد جمال البته قبالهء ملك را نمىپذيرد و خشمگين از كاخ بيرون مىآيد ( مقدمه همين كتاب ) . اين همان حالت مقاومت و سخت‌گيرى لجوجانه است كه در بسيارى از سادات گاه‌گاه سراغ داريم كه ارثى است و همانست كه با وجود تشنگى بيابان كربلا و كمى تعداد همراهان و آگاهى بر قدرت عظيم مخالفين ( سپاه ابن سعد ) باز هم جد بزرگوارشان براى حفظ اسلام ، حاضر به تسليم نشد ، و چنين روحيه‌اى در بسيارى از سادات سراغ داشته‌ايم و همانست كه برخى ظاهربينان به شوخى اين ضرب المثل را به زبان مىآورند كه « السيد بلا جنون ، كالمعيدى بلا عصا سيد بدون جنون مثل چوپان بدون چوبدستى است . » و تعليل اين نكته را برخى به بعد از عاشورا پيوند زده‌اند كه حضرت على ابن الحسين تبدار بود و شب يازدهم ، وقتى خيام حسينى را آتش زدند ، آن حضرت از دور ديده وحشت فرمودند ، . . . ( و اللّه يعصمنا من النار ) آدم از خاك و سيد از نور است . . . من اين نكته را مىدانم كه وعظ نه در ناصر خليفه و نه در محمد على شاه در نمىگيرد ، مقصود من اشاره به اطرافيان و اندرون و نزديكانشان است ، كه در واقع نيروهاى داخلى