اقبال يغمايى ( گردآورنده )

22

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

ايشان روضه بخواند و وعظ كند . مظفر الدين شاه حاجتشان را برآورد و تا زمانى كه شاه زنده بود سيد اين وظيفه را انجام مىداد . انگيزهء پيوستن سيد جمال به آزاديخواهان روزى يكى از دوستان سيد از او پرسيد : تو كه ملازاده‌اى و در خانواده‌اى مذهبى پرورش‌يافته‌اى چه شد كه به مشروطه‌خواهان پيوستى و مرد سياست شدى ؟ جواب داد سببى چند موجب شد كه در راه رهايى خلق ستم‌رسيده از بيداد - گرى ظالمان بكوشم . اما مهمتر از همه اين بود كه زمانى كه درس مىخواندم و تازه جوان بودم روزى پگاه از ميدان اصفهان مىگذشتم . فراشى را ديدم كه بى - رحمانه با چند تركه بر سر و تن جوانى دهاتى مىكوبيد و وى را با لگد به دار الحكومه مىراند . جوان به زارى مىگريست و به تضرع مىگفت كه گناهى ندارد . اما گفته و ناله‌اش در دل سنگ آن ديوخوى بدكنش كه لباس سرخ فراشان بر تن ، و نشانى بر كلاه داشت اثر نمىكرد . ديرى نگذشت كه گروهى از رهگذران جمع شدند و گناه جوان را پرسيدند . فراش گفت : او را به گناه فعل حرام عرق خوردن به دار الحكومه مىبرد تا مجازاتش كنند . جوان به شيون درآمد و سوگندها خورد كه هرگز عرق نديده و نخورده است . اما سخنش مسموع و قبول نمىافتاد . فراش پىدرپى به او فحش و ناسزا مى - گفت و چوب بر تنش مىزد . مردم گفتند بگذار تا دهانش را بو كنيم اگر بوى عرق از آن برآمد او را به دار الحكومه ببر . چون دهان جوان را بوييدند دانستند كه فراش به او تهمت ناروا بسته است . اما جوان بيچاره را رها نكرد و گفت به چشم خود ديدم كه اين جوان دهاتى صبح پيش از برآمدن خورشيد آب خورد و اين نشان اين است كه عرق خورده . مختصر ، پادرميانى و التماس آن جمع براى رهايى دهاتى بيگناه مفيد نيفتاد . آن بدسرشت ددخوى همچنان بر سر او چوب مىزد ، فحش مىداد و وى را به دار الحكومه