اقبال يغمايى ( گردآورنده )
پيشگفتار 12
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
و مجلس را به پالكونيك روسى بخشيده كه خانه خود نمايد . . . بايد اين پادشاه روسپرست بلكه روس خالص را كه علماى نجف هم حكم بر وجوب جهاد با او را دادهاند از ميان برداشته و سلطنت و تاجوتخت را به وارث قانونى يعنى وليعهد سپرد . . . » « 1 » ، آرى شما كه آنروز تفنگ به دوش گرفتيد . امروز چرا اينطور سخن به ميان مىآوريد ؟ مرحوم تقىزاده گفته بود : من فقط يك كلام جواب دارم و بس : - آن تفنگى كه آن روز روى دوش ما بود ، امروز روى دوش سرباز است ! و السلام . * * * روز بعد از بمباردمان ، شيخ فضل اللّه نورى از باغ شاه بازمىگشت در حالى كه در آنجا گفته شده بود « ما ملت بىعقل و تميز شايسته نعمت مشروطيت نيستيم » ، و شيخ هم به ملاقاتيان در ضمن راه مىگفت : « الساعه از باغشاه مىآمديم ، فاتحه مشروطه را خوانديم و قهوهء آن را خورديم » . « 2 » او درست تصور مىكرد ، زيرا به نيروى لياخوف ، مشروطه از روى زمين به زيرزمين رفته بود . اما شيخ فضل اللّه خودش هم مىدانست كه هنوز يك جبههء ديگر باقى مانده ، و آن جبههء وعظ و خطابه بود ، در آنجا بود كه وجدان مردم تكليف خود را بازمىيافت و راه خود را مشخص مىكرد . البته ممكن بود كه زن و شوهرهايى كه عقد آنها توسط شيخ بسته شده بود احترام او را حفظ كنند ، « 3 » ولى آنها ديگر درين روزها پيرهاى روزگار بودند ، اما تكليف جوانان چه مىشد ؟ در واقع شيخ فضل اللّه مىبايست تكليف وجدان آن چهل هزار بچهاى را كه از صيغههاى عقد او به دنيا آمده بودند روشن كند ، و نكرده بود . وجدان خلق آن روزگار البته يك روز به دوراهى رسيده بود : - حفظ موجوديت وضع ، احترام امامجمعهها و خوانين و شاهزادگان ، رعايت شؤون ديوان و دستگاه سلطنت و آرامش نسبى . - تغيير وضع موجود ، نقض احتمالى روحانيت ، همكارى با طبقات عامه و مخالفت با دستگاه سلطنت قاجار و البته احتمال خطر و آشفتگى وضع . مسلما گروه بسيارى بودند كه اين يا آن را مىپسنديدند ، اما درين ميان ، يك برهان قاطع لازم بود كه يكى از دو راه را بر ديگرى بچرباند و وجدان جامعه را به آن سوى سوق دهد . خطباء ، امثال سيد جمال ، اين راه را يافته بودند . « 4 » تز جامعه مشحون به عوارض
--> ( 1 ) - از نامه تقىزاده به ستار خان ، ايرج افشار ، مجله يغما ، سال 20 ص 696 . ( 2 ) - تلاش آزادى ، چاپ چهارم ، ص 131 ( 3 ) - يكى به شيخ فضل اللّه گفته بود : حضرت آقا ، اينقدر با مشروطه مخالفت نكن . او جواب داده بود : مؤمن ! من چهل هزار صيغهء عقد ازدواج درين شهر جارى كردهام ، و جوانان آن در حكم فرزندان من هستند ، چطور با من بد مىشوند ؟ ( تلاش آزادى ص 170 ) ( 4 ) - و از همينجا ، حرف آن صوفى بزرگ ثابت مىشود كه فرمود : « . . . ارشاد ، كار هر سرگين دانى نيست ، جانى بايد از خود و كار خود فارغ شده . . . » ( معارف ترمذى ص 70 )