اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 11

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

چنگ محمد على شاه درآورد و شش‌لول ستار خان و باقر خان ، محيى آثار مشروطيت شد . در عين اينكه انكار اثر اين تفنگ‌ها را نبايد كرد ، و در عين اينكه بايد گفت : هركه شمشير زند خطبه به نامش خوانند ، اما حقيقت آنست كه نام مشروطه وقتى بر كرسى حكم نشست و محمد على شاه را به كنج سفارت پناهنده ساخت ، كه در ميدان مبارزه فكر و در گيرودار زد - و خورد گفتگوهاى مجلسى و منبرى ، و به قول امروزيها در حجت و استدلال و « ديالوگ » ، حرف امثال سيد جمال اصفهانى ، بر استدلال روحانيون صاحب‌نفوذى مثل شيخ فضل اللّه نورى برترى يافت « 1 » . و گرنه شاه قاجار سالها بود كه شكست خورده بود ، كه سربازى كه در خانه مشروطه‌طلبان به هيزم‌شكنى ناچار شود تا نان شب بدست آرد ، سربازى نيست كه بتواند قدرت محمد على شاه را حفظ كند آن هم با ماهى هفت هزار و ده شاهى مواجب ، كه سه ماه به سه ماه پرداخت نمىشد ! « 2 » در حالى كه مشروطه‌خواهان اغلب صاحب همان تفنگهايى بوده‌اند كه قزاقان داشته‌اند . اين حرف را از مرحوم تقىزاده ، ركن ركين مشروطه به خاطر داريم كه يك وقتى رفته بود با بعض متحصنين در مجلس شوراى ملى مذاكره كند و آنان را به فسخ عزيمت وادارد . يكى از تحصن‌كنندگان آزاده‌دل ، رو به تقىزاده كرده گفته بود : - آقا ، شما خودتان در مشروطيت فريادها مىزديد و حتى به ستار خان خطاب مىكرديد : « امروز شما حكما فورا بايد حكومت آذربايجان را به دست خود بگيريد . . . و بايد اين پادشاه طاغى را ( محمد على شاه ) كه قسم خود را شكسته و مجلس ملت و مسجد خدا و اولين معبد پاى تخت شيعه را به توپ بسته ، اولين كتابخانه اسلامى ايران را غارت كرده و قرآن‌ها را سوزانيده . . . و به مقتضاى قسمى كه در آن است عمل ننموده ، پشت قرآن را مهر كرده . . . باز نقض قسم كرده ، علماء و مجتهدين اسلام را زنجير كرده ، دنده شكسته ، ريسمان به گردن انداخته ، پشت اسبهاى قزاقها دوانيده ، ريش‌كنده ، حبس و تبعيد و زنجير كرده . . . دار زده ، پاره‌پاره نموده ، بىغسل و كفن به خندق انداخته . . . مسجد را طويله اسبان قزاقان نموده

--> ( 1 ) - خود ستار خان و ديگران هم مىدانسته‌اند كه ميزان نفوذ آنان در جامعه مذهبى آن روزگار به قول سعدى « چيزى نبوده است كه به كار آيد » . اين را شنيده‌ايم كه وقتى ستار خان و باقر خان در پارك اتابك - در حوضخانه نشسته و قليان مىكشيدند در حالى كه فاتح و پيروز بودند و دنيا به كام مشروطه‌طلبان . مرحوم امير خيزى حكايت كرده است كه در آن ساعت ، تلگرافى از نجف بنام ستار خان رسيد . به من داد تا بخوانم . ( اميرخيزى منشى و مشاور ستار خان بود ) عنوان تلگراف را خواندم : حضور باهر النور پشتيبانان و حاميان دين مبين اسلام و كافة المسلمين ، جنابان ستار خان سردار اسلام و باقر خان سالار ملى . . . ستار خان مهلت نداد بقيه را بخوانم ، رو به باقر خان كرد و به طعنه گفت : - دلم به حال اسلامى ميسوزد كه من پدرسوخته سردار آن باشم و توى . . . سالارش ! ( 2 ) - كوچه هفت پيچ ص 80